چریکهای مسلح فدائی خلق -سازمان مخفی ایران

چریکهای مسلح فدائی خلق -سازمان مخفی ایران
چریکهای مسلح فدائی خلق -سازمان مخفی ایران

بهمن ۲۷، ۱۳۹۰

جانهای شیفته-(قسمت سوم)-نوشته رفیق خانم پروانه

شبکه مخفی ایرانیان-پناهندگان سیاسی فراری ومخفی

پس ازآنکه ازآن حالتِ یاس وناامیدی وگریه وزاری بخود آمدم ازمیناپرسیدم چی شد؟درموردچه چیزهائی صحبت کردین؟چطوری می خواهندکمکمان کنند؟کِی وکجابایداین افرادراملاقات کنیم؟مخصوصاًبیشترمی خواستم بدانم چقدرپول ازمامی خواهندتاماراازشهرجهنمی آنکاراکه هیچ،ازترکیه جهنمی تر،نجات دهند؟وسئوالات وپرسشهای مهم دیگرکه تابه جواب آنهانمی رسیدم همه آن دلهره هاونگرانیهاوجنگ اعصاب وترسهاراحتم نمی گذاشت.مینادرپاسخی کوتاه ومختصرگفت که:...هیچی...فقط یک هفته دیگه یک نفرمیادپیش ماومارامیبره استانبول،هیچ صحبتی هم ازپول وخرج ومصرف نکرد...گفتم:چطور...مگه می شه...؟گفت:چراکه نشه؟...گفت هفته دیگه آماده باشیم یکی ازدوستانش میاددنبالمون...ضمناًبااین آبغوره ای هم که ریختی...فکرکردکه یک بچه داره پشت تلفن گریه میکنه

بگذریم.می بایستی یک هفته دیگردرانتظارباشیم.چندروزبعد،بعدازمدتها،توانستیم باخانواده هایمان،تماس بگیریم،درآن تماس من اتفاقات رخ داده شده رابه پدرم گفتم وبابت ارسال پول ومخارج سئوال کردم،پدرم گفت که تمام سعی خودراخواهدکردوخبردادکه برادرم وپسرعموی میناهردوازخدمت سربازی ترخیص،والان درمنزل عموی میناهستندواگرتوانستیم سریعاًباآنهاتماس بگیریم،من هم وضعیت پولی ومالی خودمان راتوضیح دادم وبادادن شماره تلفن منزل زهره خانم ،ازپدرم خواستم که برادرم ازایران خودش تماس بگیرد.بعدازخداحافظی باپدرم ،دوساعت بعدبرادرم ازتهران زنگ زدحدودیک ساعتی باهم صحبت کردیم،وسرانجام ونتیجه سرنوشتمان که به کجاختم شد،برادرم بادلداری دادن من گفت که،:....اصلاًنگران نباش...پسرعموی مینایک سری روابط،باافرادودوستان خودتوی خارج ازکشوردارد،که حتماًکمکتان می کنن،وتاتماس بعدی،سفارش کردکه:...فقط سعی کنیدایران برنگردین...الان پرونده توومینابا......گِره خورده..زن عمووعموی مینارابرده بودن اطلاعات وسئوالاتی ازاونهاپرسیدند....اینهامی دونن که شماهاالان کجاهستین...؟.
.به هرحال باعث خوشحالی ام شدکه بعدازاین همه مدت،صدای برادرم راهم شنیدم


یک هفته پرازانتظارودلهره هم گذشت.صبح روزیکشنبه،ناگهان درمنزل به صدادرآمد.زهره خانم بعدازپرسیدنِ:....کیه؟...جواب شنیدکه:...ببخشیدخانم من ازدوستان آقاشهرام هستم،زهره خانم بلافاصله دررابازوپس ازسلام واحوالپرسی،دومردواردمنزل شدند.مردجوانترباگفتن اینکه:....می تونم بازهره خانم صحبت کنم؟...یعنی می خواستم ببینم آدرس رادرست آمدیم یانه؟زهره خانم هم بامعرفی خود،عنوان کردکه ازاستانبول دیشب خبردادندکه می آئید.دومردرابه اطاق نشیمن راهنمائی ومن ومیناهم واردجمع وپس ازاحوالپرسی،مردِجوان تراسم ونام مینارابردومیناهم بامعرفی خودگفت که هفته قبل باآقاشهرام صحبت کرده ومنتظرآمدن دوستانش ازاستانبول هستیم.مردهم بامعرفی خودبه اسم(سینا)گفت که من ازطرف شهرام آمدم وقراره امروزشمارابه استانبول ببریم.مردِمسن تربازبان ولهجه غلیظ ترکی ترکیه ازمردجوانترپرسید:...آدرس رادرست آمدیم؟ومردجوانتر(سینا)هم به زبان ترکی جواب داد:...بله...اینهاخودشان هستند.بعدمردمسن ترباتلفن دستی خود،شماره تلفنی راگرفت وبعدازچندثانیه گفت:مرحبایولداش:..من می تونم باآقاشهرام صحبت کنم؟...بعد:گفت:..باشه ....منتظرم....وبعدازحدودِدوسه دقیقه به صحبتهایش ادامه داد:...مرحبایولداش..(به زبان ترکی ادامه داد):ماالان پیشِ دوستان هستیم بااینهاحرف بزن وبگوکه چکارکنند...گوشی تلفن راابتدابه میناداد:مینابعدازاحوالپرسی،به حرفهای شهرام گوش دادوبعدازگفتن....چشم...چشم....حتماً...تلفن دستی رابه من داد:...من هم بعدازاحوالپرسی،ازبابت آنروزکه نتوانستم درست باشهرام صحبت کنم،معذرت خواهی کردم وگوش به حرفهای آقاشهرام دادم.اوباگفتن اینکه همراه دونفردیگرامروزبه طرف استانبول حرکت کنیدوهرچه مردمسن ترگفت به حرفهایش گوش کنید،ازمن خواست تاتلفن رابه آقاسینابدهم سیناهم مدت چنددقیقه باآقاشهرام صحبت کردوبعدازخداحافظی،به ماگفت که وسایل موردنیازراجمع آوری وساعت ۴بعدازظهرحرکت خواهیم کرد
آنروزتاساعت یک بعدازظهروسایلمان راآماده،وباخبرساختن میتراخانم وفریده،ازآنهاخواستیم که برای خداحافظی وشایدآخرین دیدار،به منزل زهره خانم بیایند.

 
ساعت چهاربادیدگانی اشکباربادوستان خودوداع وهمراه دومردبه راه افتادیم


شبکه مخفی ایرانیان-پناهندگان سیاسی فراری ومخفی

مردمسن تروآقاسیناابتدابایک تاکسی،بعدازحدودچهل دقیقه طی مسافت ازمنزل زهره خانم،درترمینال مسافربری آنکاراپیاده وسپس ماراواردیک اتوبوسِ کرده وبعدازمعرفی یک دخترجوان وزیباروی(تُرک)،مردِمسن تر،به دخترگفت:...یونیفرمهارابیاوردوبه مابدهد،آقاسیناهم گفت:...یونیفرمهاراپوشیده واگرهرشخص غریبه ای ازشماسئوال کردبگوئید(مهماندارِ)این اتوبوس هستیدومسیرتان هم ساعت شش ونیم عصربه استانبول می باشد.باهمراهی آن دخترِجوان،مایونیفرمهاراپوشیده وطبق راهنمائی او،فهمیدیم که چگونه وچطوررفتاروچه موقع ازمسافرین اتوبوس(به اصطلاح)پذیرائی کنیم،بعدمتوجه شدیم که این دخترخانم،دخترِآن مردمسن تُرک،وآن مرد،صاحب اصلی اتوبوس است که برای شرکت مسافربری کارمیکرد،دخترجوان باتوضیح اینکه،بین پنج تاشش ساعت درراه خواهیم بودوبین راه سه تاایست بازرسی پلیس وجودداردکه ایست بازررسی نزدیک استانبول همه مسافران خارجی مخصوصاًکُردهاراچِک می کنند،اماباراننده هاوکارکنان اتوبوس کاری ندارند،ازماهم خواست که اصلاًوابداًبه زبانِ فارسی حرف نزنیم،چون هیچکس نبایدبفهمدماخارجی،مخصوصاًایرانی(جماعت)هستیم،والاهمین مسافرهاشمارابه ماموران پلیس لومی دهند،به هرحال طی یکسال گذشته،زبان تُرکی من ومینا،خوب ومی توانستیم متوجه شویم که چه می گویندوچه جوابی بدهیم،هرچندکوتاه ومختصرجواب می دادیم

ساعتِ شش عصر،مردِتُرک وآقاسینابازگشتند،اتوبوس راروشن ودرپارکینگ آژانس مسافربری ,پارک ومنتظرورودمسافرین شدند،سیناهم سفارش کردکه به هیچ عنوان به زبان(فارسی)حرف نزنیم،واگرمسافری ،سئوالی ازشماپرسیدکه جوابش رانمی دانید،جوابش رابه آن دخترِجوان یاکاری کنیدکه خودِمن،جواب بدهم،ساعت شش ونیم مسافرین آنکارابه استانبول یکی یکی سواراتوبوس،وسیناوآن دخترجوان(اسم دخترآیسل بود)،بعدازچک کردن بلیط مسافرین،وشماره صندلیها،اتوبوس،(بخوانیداتوبوس خوشبختی وزندگی)به طرف استانبول راه افتاد،نصف اتوبوس مسافرین ونصف دیگر،مخصوصاًصندلیهای آخرِطبقه اول،خالی وطبقه دوم اتوبوس هم تقریباًبه همان وضعیت طبقه اول.ووسایل پذیرائی ازمسافرین،دراطاقکی کوچک درعقب اتوبوس درطبقه اول.آقاسیناباتوضیح اینکه چگونه وچه موقع ازمسافرین پذیرائی،مخصوصاًزمانهای متعددی که بایدباظرف آب،ازمسافرین بپرسیم که آب خوردن یاکافه وچای ونوشابه،لازم دارند،یکی ازماباسیناودیگری باآیسل خانم همراهی تااگرمسافری،سئوالی پرسید،آن دوجواب بدهند،
حدودیک ساعت بعدازخارج شدن ازشهرآنکارابه اولین پُستِ بازرسی پلیس رسیدیم،چهارمامورپلیس،وارداتوبوس شدنددونفرطبقه اول اتوبوس ودونفردیگرواردطبقه دوم وشروع به چک کردنِ (کیملیک)کارتِ شناسائی مسافرین کردند،حدودِنیم ساعت تفتیش پلیسهابه طول کشیدوسرانجام باخداحافظی باراننده،ازاتوبوس خارج واتوبوس مجدداًبراه افتاد،آقاسینابعدازحرکتِ اتوبوس به ماگفت:...حالاقدرِاین یونیفرمهارادانستید؟...ایست بازرسی سوم بیشترمی فهمید...؟.
..ماهریک ساعت یکباربه پذیرائی ازمسافرین،تاآنکه حدوداًساعتِ ده شب،اتوبوس درمقابل یک رستوران توقف،ومسافرین،برای خوردن شام واردرستوران شدند.بعدازچهل دقیقه،اتوبوس مجدداًبراه ویک ساعتِ بعدبه دومین پُستِ بازرسی،متعلق به ارتش ترکیه،رسیدیم،اینبار،شش مامورمسلح،سه نفربرای طبقه اول وسه نفردیگربرای طبقه دوم،بااین تفاوت که مامورین پس ازچِک کردنِ کارتِ شناسائی دوسه مسافرجوانِ مَرد،اتوبوس راترک واتوبوس،دوباره براه افتاد.نیم ساعتِ بعد،مسافرین،اکثراًبه خواب رفته بودند،آقاسیناوآیسل خانم هربیست دقیقه یکبارپیش راننده رفته ودوباره سری به مسافرین زده وسپس،نزدمامی آمدند.درفرصت مناسبی که پیش آمدموفق شدیم باآقاسیناحرف بزنیم،واولین سئوالمان این بودکه چطورشدبه ترکیه آمده؟وچراتوی اتوبوس مسافربری کارمیکنه؟باصاحب اتوبوس چه جوری آشناشد؟باشبکه مخفی ایرانیهاوپناهندگان مخفی،تاچه حدآشنائی وارتباط دارد؟رئیس یامسئول این شبکه چه جورآدمی یاچه جورشخصیتی داردکه یک راننده تُرک اورامحترمانه صدامیکندوحتی جراٌت داردکه دوتاپناهنده دیپورتی وحالافراری رابالباس ویونیفرم مخصوصِ آژانس مسافرتی،به استانبول ،وخوداین راننده چه ارتباطی باشبکه مخفی یاباشهرام داردکه مثل یک سرباز،ازفرمانده اش دستورگرفته واطاعت می کند؟ووو...صدهاسئوال دیگر...:سینادرجوابی هرچندمختصروکوتاه باکمی گفته های اسرارآمیزگفت:.
..داستان من برمیگرده به سال ۱۳۶۹توی تهران،البته توی خدمتِ سربازی بابعضی هاآشناشدم بعدش هم واردمسائل سیاسی شدم،سال ۶۹توی محله مون یک حزب الله ئی دوآتیشه بود،پدرسگ چندبارمزاحم خواهرکوچکترازخودم می شه،یک روزاومدم خونه دیدم صورت خواهرم کبودشده...وقتی ازش پرسیدم کی زده گفت ....فلانی...من هم باچاقورفتم سراغش...توی کوچه گیرش آوردم وتاتونستم زدمش...بعدباچاقوزدم وسط کف هردوتادستش وهردودستش راسوراخ کردم،تابارآخرش باشه که مزاحم دخترهامی شه...امانگومادرسگ رئیسِ حزب الله ئی های اون محله بوده وماموروجاسوسِ اطلاعاتِ سپاه پاسداران منطقه،...من اینهاراکه فهمیدم موضوع رابه یکی ازهم خدمتی هام که ازدوستان صمیمی من بودگفتم...برای چندروزرفتم خونه اش ...روزبعدمامورهامی ریزن خونه ما...پدرِاون مرتیکه هم رئیس وفرمانده مامورها...باحکم دستگیری من توی دستش...بلاخره باجمع کردن یک کم پول راه افتادم اومدم ترکیه،والان حدوداًپنج ساله که توی ترکیه ام،باآقاشهرام هم ازدوران خدمت سربازی مون آشناشدم که اون هم به خاطرمسائل خودش سه سال پیش اومدترکیه،...خودش هم جزوبچه های دیپورتیه ولی ازچنگ پلیس فرارمیکنه ....الان هم به پناهنده های دیگه کمک میکنه،به این راننده هم خیلی کمکهاکرده،مخصوصاًبه پسرش،...چندسال پیش پسرش برای مسافرت میره تهران،توتهران،دزدها،جیب پسرش رومی زنن...پسرش که میره ازخودش دفاع کنه...یکی ازدزدهاباچاقومیزنه به بغلش وزخمیش میکنه...بیچاره هرچی دادمیزنه وکمک میخوادهیچکس نه زبانش رومیفهمه نه کمکش میکنن....ازشانسِ خوبش آقاشهرام مابادوسه تاازدوستاش،ازجلوی پسرِراننده که کف پیاده روافتاده بودوهمین جورخون ازش می رفت،پیداشون می شه،وبادادوفریادِپسره میفهمه که تُرک ترکیه هستش...بلاخره می برنش بیمارستان ویکی ازدکترهاهم معاینه اش میکنه،بعدازاینکه حالش خوب می شه،بچه هابرای دوسه هفته ای می برن خونه خودشون وازش پرستاری ومراقبت میکنن...بعدازطریق پسره باپدرش توی استانبول تماس میگیرن...این راننده هم همه چیزتوی دنیایک طرف ،پسرش یک طرف دیگه،خیلی پسرش رودوست داره،وقتی خبررومی شنوه...نزدیک بودسکته کنه...اونقدرازمردانگی شهرام ودوستاش،خوشش اومده بودکه قسم خوردهرطورشده،زحماتِ بچه هاروتلافی کنه،بعدهاخودشهرام،،یکبارمیادترکیه وپدروپسرهم درست وحسابی ازش،مهمان نوازی وپذیرائی می کنندتااینکه سه سال پیش،باردوم که ازایران فرارمی کنه،میادخودشوبه یو اِن معرفی وتقاضای پناهندگی سیاسی می کنه امابدشانسی میاره ودولتِ ترکیه،جوابِ ردی می ده وجزودیپورتیهامیشه،البته من ازدوستاش تواستانبول شنیدم که این سازمانهای سیاسی تواروپا،هیچ غلطی نکردن،توی اوج بدبختی وآوارگی وبی پولی،هم تنهاش گذاشتن هم بِهِش خیانت کردن....مخصوصاًاون فک وفامیلهای بی عرضه شده اش توی اروپا...هیچ کمکی بِهِش نکردن...اونم همین طورموندتوی ترکیه....بعدیواش یواش دوستان دیگرش هم ازایران اومدن...وتواستانبول دورهم جمع شدن...من هم که ازایران اومدم ترکیه،اول توی یواِن،کیس پناهندگی دادم ،بعدتصمیم گرفتم توهمین ترکیه بمونم،آقاشهرام منوبه این راننده معرفی کرد،بعدازیک سال راننده کمک کردوبانفوذی که توی ادارات دولتی داشت برای من اقامت وکیملیک ترکیه راگرفت،وازهمان موقع پیشش کارمی کنم،...
.پرسیدم:آقاشهرام هم بچه تهرانه،:گفت:نه...شمالیه...اکثردوستانش هم که پیش اون هستن شمالی اند....پرسیدم:...کجای شمال...منظورم گیلان یامازندران...؟..باخنده گفت:...چه فرقی میکنه؟...شمالی شمالیه دیگه؟گیلانی ومازندرانی نداره؟...گفتم خیلی فرق داره....گفت:اگه فرق داره...پس مازندرانیه...سپس سیناازوضعیت ماپرسید:من هم ماجرای یکسال گذشته رابرایش تعریف کردم

باهمین گفتگوهاساعت حدودیک نصف شب،به آخرین پُست بازرسی پلیس رسیدیم،باتوقف اتوبوس اولین صحنه ای که دیدیم،یک اتوبوس ایرانی بودکه ده دوازده نفرمامورپلیس،تعدادبیست مسافرایرانی راازاتوبوس،خارج وهمه آنهاراموردتفتیش بدنی،قرارداده،وهنگامی که مابرای هواخوری به بیرون ازاتوبوس رفتیم شنیدیم که یک زن ایرانی،باالتماس وخواهش آنهم به زبان فارسی،به مامورپلیس می گفت:....به خداقسم اینهاجنس قاچاق نیست....این قالیچه روتوی گمرک چِک کردن...این هدیه برای دخترمه...اماپلیس(خر)و(احمق)و(زبان نفهم تُرک)،مگرزبان فارسی حالیش می شد؟بلاخره یکی ازمامورهاکه معلوم بودفرمانده بقیه مامورهابودبه زبانِ خَرَکی خودگفت:...کسی ترکی میداندتاحرفهای زن راترجمه کند؟...یکی ازمردهای مسافرایرانی هم گفت:کِن یواسپیک اِنگلیش؟...افسرپلیس(خر)ترک،تاکلمه اِنگلیش راشنیدگفت:تورکجه گونوش...تورکجه....اینگیلیزجه کیم سیچمیش بورادا....؟که ناگهان آقاسینارفت جلووبه افسرگفت:(به زبان ترکی)،اون آقاازتومی پرسه،انگلیسی بلدی یانه؟...این خانم هم میخوادبگه که این جنسها،قاچاق نیست وتوی گمرک،چِک شده وهدیه برای دخترشه....پلیس که بادیدن یک مترجم،خودراازدنیای(خریت)خود،نجات یافته دید،ازسیناخواست تاازهمه مسافرین بخواهدکه پاسپورتهای شان رانشان دهند،بیچاره مسافران ایرانی،بادیدن یک نفرکه هم فارسی می دانست وهم ترکی ترکیه،دورسیناحلقه زدندانگارکه فرشته نجاتِ خودرایافته بودند،چراکه حدودیک ساعت بودکه الافِ زبان نفهمیِ(پلیسِ خرواحمقِ تُرک)شده بودند،بلاخره باوجودِسینا،مشکل مسافرین بعدازبیست دقیقه حل شد،اماسیناسرآخربه افسرپلیس گفت:...(به زبان ترکی)...قربان توکه افسرپلیس این کشوری چراانگیسی نمی دانی؟حتی درحدِمعمولی؟...افسرگفت:انگلیسی چه گه ئیه...ترکی...فقط ترکی....سیناهم گفت:واقعاًراست گفته اند:ترک اگرلقمان شودبازم بیسوادِ...بازم خره...افسرپلیس گفت:...چی؟چی گفتی؟....سیناگفت:...هیچی باشمانبودم با(لقمان)بودم....افسرگفت:...لقمان کیه؟..چی گفته سیناگفت:...لقمان یک دانشمندبوده...اونهم توصیه میکردبه مردم که مثل خَرنباشین...حتماًزبان ترکی رایادبگیرین...بلاخره یک جابدردتون میخوره...افسرپلیس هم باافتخارگفت:تابی...تابی...لوقمان دوقروسونوسویلمیش

باوجودتمام خطراتی که برای ماوجودداشت،من ومینانتوانستیم جلوی خنده هایمان رابگیریم،وقتی هم که بازرسی تمام وسواراتوبوس شدیم،ازسیناپرسیدم،که باچه جراٌتی آن حرفهارابه افسرپلیس گفتی؟....جواب داد:...خوب خَرَن دیگه....اگه خرنبودن،ازخودمن میپرسیدن که کیملیک من کو؟وچرافارسی راخوب بلدم؟...پس خَربوده که نپرسید...؟....خنده های مابیشترازقبل شد،مخصوصاًوقتی گفت که:...آنقدرخرواحمق تشریف دارن که نپرسیدندچرابه جای دوتامهماندار،چهارتامهماندارتوی اتوبوس ماهستند؟....وتعجب ووای گفتن ما....به هرحال این واقعه هم گذشت واتوبوس(خوشبختی)ماحوالی ساعتِ دوونیم یاسه صبح به ترمینال مسافربری استانبول،رسید.پس ازکمک کردن به سیناوآیسل،درمرتب کردن اطاقک مخصوص وسایل خوراکی،روکش صندلیهاوتمیزکاری داخل ماشین،باراننده ودخترش خداحافظی وبه همراه سیناازترمینال خارج وباگرفتن تاکسی،به سمت مکان جدیدحرکت کردیم،مکانِ مخفیِ پناهندگانِ سیاسی،مخفیگاه اعضای شبکه مخفی

بهمن ۲۴، ۱۳۹۰

هنرخوبی داشت


هنرخوبی داشت ولی پدرمافیای حرامزاده ترکیه بود
اماخوب زدندوپدرش رادرآوردند
__________________


Ibrahim Tatlises: Beni Vurdular Anne

__________________________

فرزانه خورشید-مادر

سازمان پوسیده

سازمان پوسیده،چروکیده،ماسیده،فسیل شده(راه کارگر)،سازمانی که طی بیست وهشت سال گذشته،گُه ومدفوع هرموجودِزنده راخوردونوش جان کرد،جزگُه کارگرِبدبختِ ایرانی،هرچندکه هیچ کارگرِایرانی،این سازمانِ دوسه نفره رانمی شناسد،چه برسدبه آنکه به آنها(راه)بدهد،امااین باندِسیاسی دوسه نفره،چه عربده هائی که نمی کشد

________________________________

نجات کشور تنها بدست خود مردم ایران  امکان پذیر است
اعلامیه هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)
به مناسبت سی و سومین سالگرد انقلاب بهمن ۱۳۵۷


______________________________

سازمان راه کارگر ( سازمان انقلابی کارگران ایران ) سازمانی مارکسیستی و چپ گرا می‌باشد که در جریان انقلاب ۱۳۵۷ شکل گرفت و با نام راه کارگر در چهارم تیر ۱۳۵۸ رسما اعلام موجودیت کرد و درسال ۱۳۶۱ نام سازمان کارگران انقلابی ایران ( راه کارگر ) را برای خود گزید .
این سازمان عمدتا از اعضا و هواداران سابق فداییان و مجاهدین مارکسیست تشکیل شد که در زندان دیدگاه خود را نسبت به مبارزه مسلحانه تغییر داده بودند و مواضع ضد مائوئیستی اختیار کرده بودند . پس از انقلاب ۱۳۵۷، این افراد دور هم جمع شدند و دیدگاه‌های خود را در نشریه رسمی خود به نام «راه کارگر» منتشر کردند
__________________________
بچهْ زائیده شده ازچنین ازدواج سیاسی بین مجاهدِخربامارکسیستِ احمق یعنی همان بچه (تُخس وحرامزاده ای )که ایرانیها،خطاب می کنند
یعنی همان حکومتِ آخوندیسم

بهمن ۲۲، ۱۳۹۰

به افتخاررفیق بیژن


به افتخارورودرفیق بیژن مسئول کمیته مرکزی سازمان چریکهای خلق ایران به تاجیکستان
برای دوهفته آینده رفیق بیژن مهمان رفقای فدایی خلق دربخش انتشاراتی
سچفخادردوشنبه -تاجیکستان خواهدبود

تقدیم به رفیق بیژن گرامی

رنگ چشمات خیلی قشنگه-فارسی تاجیک

اوهیچ پ....ی نیست

نامش سربازوطن است.لطفاسر نامش دعوانکنید

درهرمصاحبه، درهر نشست وهرگفتگو این سوال کلیشه ای‌ مطرح میشود:شماخودراشاهزاده میدانیدیایک فرد عادی ؟
چرابعضی‌‌هاشمارا شاهزاده رضا پهلوی خطاب میکنند،بعضی‌‌ها آقای رضا پهلوی؟چرابعضی‌‌هارضا شاه دوم می‌گویندبعضی‌‌هاولیعهد؟چرابعضی‌‌هااین چرابعضی‌‌ها اون


______________________________
طبق اطلاعات دریافتی وبراساس همان سئوالات کلیشه ای وهمیشگی
ایشان هیچ پ....ی نیستندچه برسدبه سربازوطن
ایشان اضافه برمازادوسرباروطن هستند

بهمن ۲۰، ۱۳۹۰

جوک جدیدِعنتری نژاد

جانهای شیفته-قسمت (۲)-نوشته رفیق خانم پروانه

جانهای شیفته-قسمت (۲)-نوشته رفیق خانم پروانه


آقایان:ا...فتحی وس...خ:نمایندگان سازمان چریکهای فدائی خلق ایران(گروه هویت)


ازچندوچون گفته هاوبیانات این وآن-حقیقت یاشایعه وداستان سرائی-خالی بندیهای خیلی بزرگ ایرانیان(لاف درغربت)،آنطورکه ماشنیدیم،آقای ا.....فتحی معروف به ا....چریک به همراه آقای س....خ...نمایندگی یک سازمان کوچک به نام سازمان فدائی(گروه هویت)رادرشورای پناهندگان ایرانی درآنکارابرعهده آنان وجالب این بودکه خودشخص،آقای فتحی ازطرف وزارت امنیت کشورترکیه حکم دیپورت رادریافت وازآنکارافراری وآقای س...خ..به همراه دوست دختریاخانم اش به نام مژده بازوردستبندپلیس ازآنکارابه شهری کوچک دراطرافِ آنکاراتبعیدتاتکلیف آنان راپلیس ترکیه روشن کند.میتراخانم درباره این افرادمی گفت:آقای....ا...فتحی و...س....خ..ازپناهندگان باسابقه این گروه فدائی درآنکاراوترکیه هستندامانه شورای پناهندگان ونه سازمان مربوطه یشان هیچ غلطی برای نجات اینهانک
رد
نمایندگان حزب دمکرات وکومله درشورا:

حال وروزاین افرادکه نمایندگی احزاب سیاسی خودرادرشوراپیش می بردندنه تنهادست کمی ازمابقی نمایندگان دیگردرشورانداشت که به دلیل کُردبودن نژادشان،بیشترین توسری راازپلیس آنکارامی خوردندوبزرگترین جنگ ودرگیری رامابین خودداشته وچون گلادیاتورهای احمق به جان هم افتاده وهواداران آنان سایه
یکدیگرراباتیرمی
زدند
نماینده زردشتیان ایران درشورا:

آقای.....معروف به بره سرزیر،توسری خوروچاپلوس تاسرحدبردگی ونوکری وچاکرمآبی درمقابل حتی یک پلیس ساده تُرک،که دست همه احمقهای دیگردر
شوراراازپش
ت بسته بود
_________________________


درششمین ماه ازورودمان به آنکارا،سرانجام همه آن دلهره هاونگرانیها،نتیجه نکبت بارخودراداد..من ومیناهمزمان باوکلای خود،جواب پرونده هایمان راگرفتیم،دریک پاسخ نهائی به ماگفته شدکه دولت ترکیه،بطورموقت پرونده پناهندگی شمارابسته وبه اداره امنیت آنکاراسپرده وبعدازاین می بایستی منتظرپاسخ ازطرف آن اداره بوده واین انتظارشایدتاشش ماه دیگرطول کشیده وبادریافت پاسخ مثبت ازطرف اداره امنیت،-یو-ان-پرونده مارابه کشورهای ثالث وپناهنده پذیردراروپاوآمریکاداده واگرباجواب ردّی ازطرف آن اداره مواجه شدیم بایدبه ایران برگشته وتحویل خانواده هایمان درایران داده چراکه سن(فرارماازکشور)زیر۲۱سال بوده،وبدلیل همین شرایط سِنی،فعلاًپلیس ترکیه به مااجازه ماندن درآنکاراراداده تاتکلیف ماراروشن کند.
باشنیدن این پاسخ دیگردنیابرایم آخرجهنم شد.ازروی صندلی بلندشدم وباخشمی به تمام معنابه وکیلم گفتم:
ریدم تواون مسلکت,..ریدم به اون وکالت ات....ریدم به دهن اون رئیس ات واون دفترودستکت....ریدم به اون دولتت واون اداره امنیت ات....
میناناگهان بادستهایش جلوی دهنم راگرفت...من هم بازوردستهای میناراازجلوی دهانم گرفتم وگفتم...ولم کن...بطورمربوط نیست...وبافریادادامه دادم:....زنیکه بی شرف...توکه نمی تونستی ازپرونده من دفاع کنی....گُه خوردی وکیل من شدی...توی پتیاره تُرک فکرکردی منم مثل تو,,ج.....ام.....؟...مثل تو,,ف.......م؟...بی پدرومادر...توهیچ می دونی اگه برگردم ایران چی می شه؟....اون پلیسهای خرواحمق تون می دونن چه بلائی سرمون می آرن?اصلاًپلیس خرتون چیکاره که بخوادبرام تعیین تکلیف کنه؟...من خودموبه سازمان ملل معرفی کردم یاپلیس ترکیه...؟.
..وکیل زن بیچاره که ازترس ازروی صندلی اش بلندشده بود:گفت:...خوب معلومه...به یو-اِن معرفی شدین....:من هم دادزدم...پس گُه می خوری اسم پلیس رومیاری...
اطاق مصاحبه من ومیناپرازکارمندان یو(اَنِ)آنکاراشد،نمی دانم چی شدکه یهوگفتم:...پس بیخودنیست می خوان زیرکونتون بمب بذارن ...واطاق وکیل راترک کردم 
ازراه پله هاکه پائین آمدم عقده هایم آنقدرزیادشدکه روی یکی ازپله هانشستم وشروع به گریه کردم هرچه حقیقت به نام(بدبختیهای آینده درزندگیم)چون فیلمی آشکار،درمغزوروحم به نمایش درآمدو...گریه هاوشیونهای مادرِمهربانم.
چگونه؟چه جوری؟چقدرطول کشیدتابه خانه رسیدیم،هیچ نفهمیدم،فقط می دانم که بادیدن میتراخانم،چون کودکی ،خودرابه آغوش میتراانداختم وباگفتن ..:بدبخت شدیم...تاتوانستم گریه کردم
دوروزگذشت...سه روز...چهارروز....باورکنیدهیچ نفهمیدم...دردنیای بدبختی وآوارگی وازهمه مهمتردردنیای جهنمی(ناامیدی)ویاس ،غرق شده بودم تنهاچیزی که می خواستم وآرزومی کردم این بودکه بتوانم راهی...شخصی ...روزنه ای برای فرارونجات ازاین جهنم (خودساخته)پیداکنم امامتاسفانه درچنین مخمصه وشرایط ننگ آورومضاعف اجتماعی وانسانی،درشرایطی که سرزمین مادری خود،حکم مرگ ونیستی انسانهاراصادر،ودرسرزمین غربت،هم نژادهاوهم تبارهای خود،چون کِرم وزالودرهم می لولند:
درسرزمینی که مردم آن مرده پرست ومُرده های متحرک شوند،عشق بذرهای نورسیده،نه ماندگار،که دربیابان برهوت نادانی وناآگاهی،درمحیط جهل وخرافات و عقب ماندگی ،به جنون کشیده می شود،پولادین اراده هائی می خواهدکه سرنوشت چنین ملّتی راتغییروشجاعانه زندگی کنندوچنین شجاعتی دروجودهرزن ومردایرانی یافت نمی شودبرای تغییرچنین جامعه نفرین شده،بایدبه دنبال قهرمانان آن سرزمین گشت ویافتن آنان کاریست سخت ودشوار.
اما به هرحال این قهرمانان ردپاهائی ازخودبرای نجات انسانهاوهم نوعان خودبرجای می گذارند،بایدبه دنبال آن ردپا،مسیراصلی رادنبال کرد.مطمئن باشیدکه به هدف اصلی خواهیدرسیددرچنین شرایط ووضعیت سرانجام ودراوج ناتوانی وناامیدی،فرشته نجات بخش ماهم ازراه رسید.
من که ازروی خشم وعصبانیت وفشارمضاعف عقده ها،مریض وکم حوصله وکم حرف شده بودم یک شب میتراخانم مارابه شام دعوت کردوگفت که:...یک خانم مهمان اش است که حتمأبایدمااین خانم راببینیم وباهاش صحبت کنیم.شب ملاقات با خانم مهمان،بازنی تقریبأهم سن وسال میتراخانم به نام (فریده)ازکُردهای ایران آشناشدیم .که مدت چهارسال ونیم درترکیه اقامت وازهواداران حزب دمکرات کردستان ایران بشماررفته،وطی این سالها،یکبارحکم دیپورت،وپس ازتلاشهای انفرادی وشخصی خود،سرانجام پرونده اش باردیگربه -یو-ان-ارجاع وطبق گفته خود،درانتظاراعزام به کشوراسترالیایاکانادابوده،اماجهت کمک ونشان دادن راه حل برای مشکل ماگفت:
هنوزتادریافت جواب نهائی ازطرف پلیس آنکاراشش ماه وقت هست....امابه صرف آنکه شمارازیرسن ۲۱سال،دانسته،منظورشان این است که بدون اجازه والدین،دختران فراری ازخانه می دانند،پس مطمئن باشیدکه حکم تحویل شمابه خانواده،ازطریق سفارت ایران انجام می شه...این شش ماه فرصت هم برای تحقیق ازخانواده ووالدین شماتوسط پلیس ایران درتهران وسپس ارسال تأئیدیه به وزارت کشورترکیه وسرانجام تحویل شماست،بنابراین اصلأانتظارِقبولی رانداشته باشین وبه جای ِآن به فکرخروج ازترکیه باشین..
گفتم:...مثلأکجا....؟..گفت:..آذربایجان روسیه...قبرس...بلغارستان واگه می تونین...یونان
گفتم:..فریده خانم...ماکه اصلاًازاین چیزهاخبرنداریم...هیچ کسی راهم نمی شناسیم که بتونیم اطلاعاتی ازاون بگیریم ....اصلاًچپ وراستمون رونمی شناسم حتی نمی دونیم چه جوری ازآنکاراخارج بشیم چه برسه به خروج ازترکیه...
فریده گفت:..خوب شمااول به فکرهزینه ومخارج این کاربیفتین...من چندنفرازبچه های سیاسی رواینجامی شناسم که بادوستانشون توی استانبول روابطهائی دارن...کسی هم که مورداعتمادِشخصاًخودم هست یکی ازبچه های چریکهای فدائیه...فکرکنم ازسازمان اشرف دهقانی یه....اسمش هم شهرام هستش...حتی من شنیدم مسئول این افراده...بایکی ازبچه های هوادارحزب مایکسال پیش ازشهروان،ازدیپورت فرارکردن ...
گفتم:..چه جوری میشه شهرام روپیداکرد....گفت:..من فکرکنم نماینده سازمان چریکهاتوی شورامی دونه....
گفتم:...خوب حالااین نماینده روازکجاپیداکنیم.....گفت:...من بادوست دخترش بعضی وقتهاتماس میگیرم...این دفعه اگه زنگ زدازش می پرسم ونتیجه روبه میتراخانم میگم
میتراخانم گفت:...ثریاخانم بابچه اش روهم اینهانجات دادن...ازشهروان آوردنشون استانبول...من شنیدم ثریاروچهارماه پیش فرستادن بلغارستان...

فریده هم تأئیدکردوگفت:راسته....الان بلغارستان هستن...

میناپرسید:...خوب دقیقاًمی دونین هزینه خروج ازترکیه چقدرمی شه....؟...چقدرلازمه که بپردازیم...

فریده گفت:....نمی دونم...ته وتوی اینم براتون درمیارم وبهتون می گم.
پرسیدم:..فریده خانم تاچه حدآدم می تونه به این افراداعتمادکنه...

فریده گفت:...من که خودم همینجورکه به چشمام اعتمادنکنم...امابه اونهااعتماددارم...برای اینکه هم بچه های سیاسی اند...هم پناهنده های دیپورتی که یک شبکه مخفی روبوجودآوردن...راحت بگم افرادِعادی ومعمولی مثل ایرانیهای توی آنکارانیستن...همین دوماه پیش حکم دیپورتِ یک خونواده مسیحی بادوتاازبچه هاکه کِیسِ دانشجوئی واجتماعی داده بودن اومد....پلیس می ریزه خونشون تااونهاروبادسبندسرمرزببره وتحویل بده ولی هیچ اثری ازدیپورتیهاپیدانمی کنن...دوهفته پیش یکی ازپناهنده هابه من گفت که:...اونهارویک شبکه مخفی نجات داده وبردنشون استانبول
شنیدن کلمه شبکه مخفی،پناهندگان دیپورتی مخفی،فرارهای مخفیانه،نجات مخفیانه اززبان فریده خانم من ومیناراهم امیدواروهم به شوق ووجدمی آورد،پس انسانهائی هم هنوزهستندووجوددارندکه درماندگان وبی چاره گان رانجات می دهند،اگروجوددارند،پس امیدی هم برای زندگی هست
آن شب تادم دمای صبح بافریده خانم درموردبسیاری ازموضوعات وموارد،صحبت کردیم،سرانجام فریده به ماگفت:...اگرشش ماه دیگر،ازطرف یو-اِن زنگ زدندیانامه فرستادند،مخصوصاًاگرازطرف پلیس تماس گرفتندوگفتند:...نامه داریدوبایدبه پلیس بیائید...اصلاًوابداًبه اونجانروید....فقط دوهفته قبل ازاینکه مدت شش ماه تموم بشه باتلفن،خودتون بایو-اِن تماس بگیرین...اگه گفتن ....قبولی تون اومده ونامه کتبی دارین ..اونوقت به یو-اِن مراجعه کنین امااگه گفتن..نه...جوابی نیومده....ابداًجلوی یو-اِن پیداتون نشه که هیچ ..فقط به فکرفرارباشین نه هیچ چیزدیگه
بااین حرفهاوباقول کمکی که فریده خانم داده بود،تاپنج ماه بعد،همین طورانتظارکشیدیم وانتظاروانتظار....فریده خانم هرچندمدتِ بعضاًطولانی یاکوتاه،ازشهرستان اسکی شهیر،به آنکاراوسپس برای دیدن میتراخانم،به منزلش می آمدوهربارباخبرهائی جدیدوامیدوارکننده تاآنکه دراواخرزمستان سال ۱۹۹۷بزرگترین اعتصابِ پناهندگانِ ایرانی،درجلوی دفترحزب سوسیال دمکرات ترکیه درآنکارابه وقوع پیوست،فریده خانم ازطریق میتراپیغام فرستادکه من ومیناهم حتماًبه محل اعتصاب رفته،وبایدبایک نفرازمسئولین برگزارکننده اعتصاب آشناشویم چون فقط این شخص می داندکه چگونه باافراددراستانبول،می شودارتباط برقرارکردمن ومیناهم فرصت راازدست نداده وبه همراه میتراخودمان رابه دفترحزب سوسیال دمکرات درآنکارارساندیم...وباجمعیتی حدوداًصدوپنجاه تادویست نفرازایرانیان مواجه وبایافتن فریده خودرابه داخل ساختمان حزب رساندیم ساعت حدوددوبعدازظهربودکه فریده مردی رابه مانشان دادکه ازتلفنِ دفترِحزب مشغول گفتگوبود،فریده ابتدامن ومیناراباخانمی به اسم مژده آشناکردوسپس بااشاره به آن مردکه پشت تلفن درحال صحبت بودگفت:...اون آقاهم(شوهر)مژده خانم هستند...من حقیقتش گوشهایم تیزشدبه صحبتهای آن مردکه اسم شهرام رابرزبان آورد:داشت می گفت:...گوش کن شهرام ...اینجاهمه اومدن توی اعتصاب،شماره تلفن تورواز...ا....گرفتم...نه نه نه...برای ...ا....اتفاقی نیفتاده...هنوزمخفیه...برای من ومژده ....اتفاق پیش اومده.....یک کم به پول احتیاج داریم...بعدازچندثانیه گوش کردن گفت:...صددلار...امروز....خوب.....پنجاه دلار....تافردامیتونی.....باشه عزیز...باشه....خیلی ممنون....قربونت...وبعدازچندثانیه ناگهان گفت:....بابا...بیژن روولش کن هیچی حالیش نیست...نه نه...هیچ کمکی نکرده....وبعدازچندثانیه گفت:....بیژن ...توفرانسه نشسته فقط زِرمی زنه....وبعدازچندلحظه گفت:باشه....پس من منتظرم ....باشه ..باشه...منتظرم...
مردپس ازاتمام گفتگوبه طرف آن خانم آمدوگفت:...حل شد....شهرام امروزصددلارمی فرسته....:که بادیدن فریده خانم به طرفش آمدوشروع به احوالپرسی کرد:فریده باآشناکردن من ومیناگفت:...چنددقیقه وقت داری خصوصی حرف بزنیم؟آن مردگفت:آره آره چراکه نه.....بعددسته جمعی به طرف جای ساکت وخلوتِ راهروی ساختمان راه افتادیم.فریده آن مردرابانام آقای س....معرفی وسپس داستان ماومشکلات پیش آمده راتوضیح دادوآن مردگفت:....اتفاقاًداشتم باخودِشهرام صحبت می کردم.....خانم مژده هم گفت:...خودِشهرام هم ازدیپورتیهای فراریه...اماچه کمکی می تونه به شمابکنه دفعه دیگه تماس گرفتیم ازش می پرسیم....آقاهه گفت:من بایدبرم پیش پناهنده ها...بعداًازطریق فریده خانم جوابِ شمارومی فرستم
باآنان خداحافظی کردیم وماهم واردجمعیت معترض شدیم.وسط جمعیت میتراراپیداکردیم وماجراراگفتیم.میتراچشمهایش پرازاشک شد،وشروع کردبه گریه کردن..گفتم چی شده میتراخانم...اتفاقی افتاده...ناگهان من ومینارادرغوش خودگرفت وباهمان گریه هاگفت:...قبولی استرالیاروگرفتم....تابستان سال دیگه میرم استرالیا....بله...بالاخره جواب میتراخانم هم آمد.من علاوه برخوشحالی ازشنیدن این خبر،پاهایم سُست شد.چه کسی بعدازمیترابه ماکمک خواهدکرد؟
درست یک هفته پس ازآن اعتصاب،باردیگربازاردیپورتِ پناهندگانِ ایرانی گرم شد.یک شب من ومیناومیتراوفریده ویک خانواده بادوفرزندشان(یکی پسرویکی دختر)۱۰ساله وشش ساله به افتخارِخبرِقبولی میتراخانم،جشنی کوچک وخودمانی گرفته بودیم که ناگهان درب آپارتمان میتراخانم باشدت ومحکم به صدادرآمد.میتراخانم درراکه بازکردناگهان دیدیم بیش ازده ۱۰مامورِپلیس درپله های آپارتمان مشغول پرس وجووسئوال کردن ازهمسایه هاهستند،یکی ازمامورین،بانشان دادن دوقطعه عکس،به میتراپرسید:...اینهارامی شناسی....؟...یا میدونین الان کجاهستند؟...میتراگفت:...اینهاهمسایه من هستندولی من هیچ ارتباطی باآنهانداشتم ...الان یکی،دوهفته ای هم هست که اصلاًنمی بینمشون...چی شده ؟...مشکلی پیش اومده؟...افسرپلیس گفت:....نه....فقط داریم تحقیق می کنیم....می تونیم ازبقیه خانواده ات هم سئوال کنیم:؟...میتراگفت:اینهامهمانهای من هستن....جشن گرفتیم واسه قبولی ام....آره می تونین بپرسین...افسرپلیس توی خانه آمدوبانشان دادن عکسهاسئوالاتی کرد:همه گفتیم نه...نمی شناسیمشون...تاحالاندیدیمشون.....امامن ومینابادیدن عکسهاخشکمان زد...:..عکس همان دومردجوان ایرانی که باآنهاجروبحثم شده بود....پلیس بعدازمطمئن شدن ازجمع ماگفت:خواهش می کنم اگه دیدنشون یااگه واردآپارتمان شون شدن سریع پلیس راخبرکنین...اینهاآدمهای خطرناکندومسلح وفراری.....میتراباگفتن:...چشم ...حتماًخبرمی دیم....به پرس وجوهای افسرپلیس خاتمه ودرراپشت سرپلیس بست.وبعدازچندثانیه نفس عمیقی کشیدوگفت:...خدایا..خودت کمکشون کن .منظورِمیتراخانم رانفهمیدیم....خدابه کی کمک کنه...به پلیسهای تُرک که زودترآن دومردِ(حالاخطرناک وفراری)راپیداکنندیابه آن دومرد.....گفتم:میتراخانم چی شده....پلیس چرادنبالِ این دونفره....میتراگفت:....من هم درست نمی دونم امامثل اینکه این دونفریک کارهائی کردندکه بی ارتباط باپناهنده هاواعتصاب یک هفته پیش نیست.
کسی چیزی نمی دانست.این اتفاق هم گذشت.وماهنوزدرانتظارِپاسخ ازطرف یو-اِن وخبرهای امیدوارکننده ازطرف فریده خانم که آقای س....یاخانم مژده بایدبه فریده می دادند
سرانجام ماه پنجم تمام وماه ششم ازراه رسید.اواخربهارسال۱۹۹۸میلادی،یک بارکه فریده خانم باخوشحالی وذوق وشوق فراوان بابسته شیرینی دردست،خبرقبولی کشورکاناداراداد.اوهم تابستان آن سال به کانادامی رفت.هفته بعدازاین خبر،خبرِعدم قبولی وحکم دیپورتِ من ومیناهم بدستمان رسید.
ما ازفریده راجع به آقای...س وخبری که قراربودبدهدسئوال کردیم،گفت:...نه تنهاهیچ پیغامی نداده اند...مثل اینکه اونهاهم قبولی آمریکایاکاناداگرفته اندوکمترخودشان رانشان می دهند،تازه شنیدم ازاین واون پول هم گرفتند وکلی بدهکاری پیش آوردند.....ومن باشنیدن این خبرباردیگردرهمه بدبختیهاوبیچارگیهاوبدشانسی های خود،غرق درفکرواندوه شدم.فریده سرانجام مرادلداری دادوگفت:....اصلاًنگران نباشیدمن خودم یکی ازرابطین بچه های استانبول راپیداکردم ودرموردشماهاباهاش صحبت کردم...اون هم قول دادکه حتماًکمکتون میکنه حتی گفته اگه مسئولین شون اجازه دادند می آن دنبال شما....فعلاًهم وسایلتون روجمع کنین وازاین خونه خارج بشین ودیگه هم اینجابرنگردین چون هرلحظه ممکنه پلیس بیاددنبالتون....من می برمتون توی خونه یکی ازدوستام...دوسه هفته اونجابمونین تابچه های استانبول خودشون روبرسونن.....همان روزتا۱۱شب وسایلمان راجمع کردیم وبه همرامیتراخانم،به منزل آشناودوستِ فریده خانم که درحاشیه شهرآنکاراوتقریباًفقیرنشین بودرفتیم.دوست فریده خانم هم قراربودکه تادوماه دیگرآن خانه راتحویل صاحبخانه اش داده وطبق گفته خودش قصدداشت قاچاقی به ایتالیاوازآنجابه سوئد،نزدفامیلهایش برود،یعنی آخرین شانس مادرآنکاراکه اگراعضای شبکه مخفی دراستانبول تانهایت سه هفته دیگربه کمک مانیاینددیگرمعلوم نبودچه بلائی برسرمان خواهدآمد.میتراوفریده،قول دادندکه هرسه یاچهاررپزیکبارپیش ماآمده وبه ماسرخواهندزد.
دوهفته زجرآورواندوه بار،بااعصابی متشنج وداغان،درآن خانه گذشت،هرچندزهره خانم (صاحبخانه)بامهربان وبادلسوزی کامل برخوردمی کردوتاآنجاکه درتوان داشت درایجادمحیطی آرام وبدون نگرانی،تلاش میکردامامگرروحیه داغان-اعصابِ خردوکم تحمل شده،آسایش وآرامش می شناسد؟یک شب چنان خواب وکابوسِ وحشتناکی دیدم که وقتی ازخواب پریدم،زهره خانم محکم شانه های مراگرفت وگفت:...پروانه....پروانه....پاشو...یکی زنگ زده باهات کارداره...پشت خط منتظره...گفتم شایدپدرم ازایران زنگ زده ومیخواداحوالپرسی کنه...گوشی رابرداشتم گفتم:...الوبفرمائین....ناگهان مردغریبه وناآشنائی گفت:ببخشیدمن می تونم باپروانه خانم یامیناخانم حرف بزنم؟...گفتم من پروانه هستم ....ببخشیدشما؟....دراین لحظه میناهم پیش من آمد...مردگفت:...من ازدوستان میتراخانم هستم شماره تلفن تون روازایشون گرفتم...دیشب فریده خانم همبایکی ازدوستانم تماس گرفتندوگفتندکه حتماًباشمانماس بگیرم ....خواستم بپرسم مشکلتون چیه وچه کمکی ازدست مابرمیاد....من گفتم ببخشیدآقا...اسم شریفتون.....مردگفت:من شهرام هستم ازاستانبول تماس می گیرم....باشنیدن اسم شهرام  بغض گلویم راگرفت وباگفتن ...آقاشهرام من ...من...وگریه امانم نداد...باگریه گفتم...شمارابه خدا....شماروبه هرکی که دوستش دارین....کمکمون کنین...خواهش می کنم کمکمون کنین....خسته شدیم دیگه...بدبخت شدیم....مینابادیدن این وضع گوشی تلفن راازدست من گرفت وبامعذرت خواهی ازآقای شهرام خودش رامعرفی وبااوصحبت کرد....موقعی به خودم آمدم که دیدم میناوزهره خانم،به سروصورتم آب خنک ومینابالبخندی ملیح وزیباوباشادمانی تمام گفت:....هفته دیگه می آن کمکمون....میریم استانبول
(ادامه)

بهمن ۱۷، ۱۳۹۰

رفیق خانم پروانه-هامبورگ آلمان


رفیق خانم پروانه-هامبورگ آلمان
جهت اطلاع همه چریکهای فدائی خلق ایران

اشرف دهقانی: نسل "جان شیفته 

خانم اشرف دهقانی دروغ می گویدیعنی ایشان مجبورنددروغ بگویندمجبورندچون چاره ای ندارد،چاره ای نداردچون یاواقعأنمی داندیامی داندوخودراچون (آخوندِناشی)به کوچه علی چپگرامی زند.ازهمه حرفهای تکراری وسردردآوراین خانم پیروفرتوت شده بگذرم ازاین فرصت طلبی آخوندمنشانه این خانم نمی توانم بگذرم.کاربردواژه نسل(جانهای شیفته)برای اولین باردراردیبهشت ۱۳۹۰طی یک نامه ازطرف من به مسئول احمق وسانسورچی ددمنش سایت سیاهکل دات کام


تحت عنوان(نسل جانهای شیفته)-مبارزات مخفیانه چریکهای فدائی درترکیه -ارسال شدکه مسئول دیوانه والکی این سایت-هیچ پاسخی ندادکه بماند،درکمال وقاحت وبی شرمی،زحمات فراوان چریکهای واقعی این سرزمین رابه زبان کسی انداخته،که این خانم هیچ ارزش واعتباری درجامعه نفرت انگیزشده ایران ندارد
درنامه علت عدم کمک به فعالان سیاسی چریکهادرترکیه،بویژه آقایان:پویان-شهرام-البرز-رضا(پژواگ)درسالهای ۱۹۹۵تا۱۹۹۹میلادی راپرسیده ودریک شرح مفصل آنان رانسل جانهای شیفته خطاب کردم.درآن نامه منظورمن چریک فدائی خلق البرزویارانش بودنه دهان گشائی برای یک خانم خاله زنک شده بنام اشرف دهقانی،که درهوچی گری،دروغگوئی وکپی برداری وتقلید،دست هرچه خواهرزینبی راازپشت بسته وخجالت هم نمی کشد


شرم وحیاهم چبزخوبیست اگرکمی داشته باشی
دروغهایت راکمی اصلاح کن اشرف خانم
اگرسوادسیاسی نداری بگوتایادت دهم

پروانه-هامبورگ-آلمان
______________________

همانطور که در ابتدا تاکید کردم، خطاب من در این مقاله نسل جوان مبارز ایران است. جوانان آگاهی که تلاش آنها برای یادگیری از تجارب نسل کمونیست های دهه 50 برای راهگشایی و پیشبرد مبارزات امروز، نگرانی دشمنان مردم را برانگیخته است. امیدوارم که در چهلمين سالگرد رستاخيز سياهکل، این سطور با در میان گذاردن بخش کوچکی از حقایق در مورد تاریخی از مبارزات و تجارب چریکهای فدایی خلق، بتواند جوانان مبارز ما را در جهت هموار نمودن راه انقلاب برای کسب استقلال، آزادی، رفاه و برابری یاری دهد و آنها را قادر سازد تا وظایف مبارزاتیشان در قبال مردم محروم و ستمدیده ایران را با همان احساس مسئولیت و برخورد انقلابی ای که آن نسل "جان شیفته" نمونه آن بود، به پیش ببرند

خیردریافتی:

طبق گزارش ارسالی ازطرف رفیق بهمن،عضو:ک.خ.ا.ک.این کمیته درتماس بادست اندرکاران درکاخ سفیدنامه ای رابرای آقای باراک حسین اوباماتحت عنوان(رئیس جمهورِاحمقِ آمریکا)،نوشته وپس ازتنظیم وتکمیل نامه،آن راابتدابه آدرس ایمیل کاخ سفیدارسال ودرسایت سازمان مخفی ایران نیزدرج خواهدشدرفیق بهمن توضیح ندادندکه این نامه ازطرف ک.خ.ا.ک می باشدیاخودایشان اقدام به ارسال این نامه کرده یامسئول :ک.خ.ا.ک آن رانوشته است؟که امیدواریم توضیحات بیشترهرچه سریعتربدست مابرسد

باسپاس:
بخش انتشاراتی سچفخا
_______________________


Letter to Mr. Barack Hussein Obama
Stupid President of the United States




آدرس ایمیل جهت تماس باسیدحسین اوباما
رئیس جمهورِمسلمانانِ تروریستِ آمریکا

president of the MuslimsTerrorists  in America

Office:
Obama for America
P.O. Box 8102
Chicago, IL, 60680
Phone:312-698-3670
Email:

اپوزیسیون -بدبخت-بیچاره


اپوزیسیون بدبخت-بیچاره-توسری خورِ-اپوزیسیون بزدل وترسو-اپوزیسیون حمال وجیره خوارشده-اپوزیسیونِ احمق وکودن شده ایرانیِ نشسته ولمیده درخارج ازکشور(ازهرنوع وجنس متفاوت اش)بویژه اپوزیسیونِ طفیلی وانگل وزالوصفت شده ازجنس فدائیان خلق،شجاعت وشهامت راازسوری های مقیم خارج یادبگیرندهرچنداگرسروته همه اپوزیسیون بزدل واحمق ایرانی راجمع کنیدبه اندازه یک جوان سوری،جرات وجسارت ندارند

شجاعت وشهامت سوریهادرکشورفاشیستی-نئونازیستی آلمان

نوزدهم بهمن،حماسه سیاهکل


فرارسیدن چهل ویکمین سالگردحماسه پرشکوه سیاهکل،
به همه چریکهای فدائی خلقِ راستین وواقعی ایران زمین گرامی باد

بایادونام همه رفقای جان باخته درحماسه قهرمانانه سیاهکل


زنده بادکمونیسم         مرگ برامپریالیسم جهانی

تنهاراه رهائی        ره سرخ فدائی

سازمان مخفی ایران  -  چریکهای مسلح فدائی خلق

بهمن ۱۰، ۱۳۹۰

متن انتخابی

این خائن معروف،تصورِزیادی نکندکه می تواندپس ازسالهاخیانت ودجالی گری،دوران بازنشستگی خودرادرآسایش وآرامش بگذراند.فرخ نگهدارخائن پیشاپیش محاکمه وحکم اعدام یاترورانقلابی اینمزدوربی شرم وحیاسرانجام ودرنهایت به اجرادرخواهدآمد
توسط ماچریکهای مسلح فدائی خلق
__________________________
نظر کمیته مرکزی سازمان فدائیان خلق ایران(اکثریت)
در باره بازنشستگی سیاسی آقای فرخ نگهدار و محاکمه او

آنچه که تا کنون مسلم است، این است که فرخ نگهدار نه به سازمان چریکهای فدایی خلق ایران تعلق داشت و نه به آرمان و آماج آن معتقد بود. او خاستگاه بورژوایی داشت و هیچوقت به طبقه خود پشت نکرد. فرخ نگهدار پیرو افکار و عقاید بورژوایی بود که با تقلب و نوعی کودتای سازمانیافته بدرون جنبش فدایی راه یافت و با تقلب به رهبری آن رسید. او همراه با تیم مطالعاتی گروه
زنده یاد بیژن جزنی دستگیر و در سال ۴۹ با نوشتن توبه نامه در زندان، مورد عفو ملوکانه قرار می گیرد و آزاد می گردد

بهمن ۰۹، ۱۳۹۰

جانهای شیفته

جانهای شیفته
چریکهای فدائی خلق چگونه زندگی ومبارزه می کنند
نوشته رفیق خانم پروانه-هامبورگ-آلمان

_______________________________________

درسرزمینی که مردم آن مرده پرست ومُرده های متحرک شوند،عشق بذرهای نورسیده،نه ماندگار،که دربیابان برهوت نادانی وناآگاهی،درمحیط جهل وخرافات و عقب ماندگی ،به جنون کشیده می شود،پولادین اراده هائی می خواهدکه سرنوشت چنین ملّتی راتغییروشجاعانه زندگی کنندوچنین شجاعتی دروجودهرزن ومردایرانی یافت نمی شودبرای تغییرچنین جامعه نفرین شده،بایدبه دنبال قهرمانان آن سرزمین گشت ویافتن آنان کاریست سخت ودشوار.

پروانه -هامبورگ-آلمان
_________________________
قسمت اول-چراوچگونه ازایران فرارکردیم


سال ۱۳۷۳چون میلیونهادخترجوان ایرانی درآزمون سراسری دانشگاه دررشته حقوق وعلوم سیاسی قبول ووارددانشگاه تهران شدم دقیقأدوماه پس ازشروع کلاسهادرمباحث تدریسی بویژه درارتباط بارشته تحصیلی،پرسشهاوسئوالات فراوانی رابایدازاستادکلاس پرسیده ومتقابلأمی بایستی پاسخهائی منطقی ودرخوراززبان استادمی شنیدیم که مهمترین سئوال من ومینا(همکلاسی ام)ازاستاداین بود:
چراهیچگونه حزب سیاسی دیگرباایدئولوژیهای مختلف ودیدگاههای متفاوت درجامعه ماوجودنداردیااجازه فعالیت به آنان داده نمی شود
که ای کاش زبانم لال می شدوچنین سئوالی رااز(استاد)نمی کردم.فکرکردم که لابدکسی که به عنوان استادسیاسی دردانشگاه مهم یک کشور،مشغول درس دادن وآموزش یک نسل درچهارچوب مسائل سیاسی ست،حتماًمغزومُخ پُری داردکه به چنین پُست ومقامی،رسیده یااین وظیفه مهم به اومحول شده است،نگوازشانس بدمن وهمکلاسیهای دیگر،به جای مغزومُخ انسانی وبشری درکلّه (استاددانشگاه)،پِهِن وگُه وتفاله وجودداردکه فردای آنروزمارابه حراست دانشگاه خواسته،نامه تعلیق ازتحصیل تااطلاع ثانوی،ودوروزبعدمعرفی خودبه دادستانی(متعلق به وزارت اطلاعات)رادریافت کردیم
پدرومادرزحمتکش من باهزاران ستم وبدبختی که درزندگی خوددیده وکشیده وخوشحال ازآن بودندکه تنهادخترشان دردانشگاه قبول شده (وتحصیلکرده)این اجتماع خواهدشد،بادیدن برگه معرفی به دادستانی،آن مقدارآسایش وآرامش موجوددرخانه،به جهنمی واقعی مبدل شد.من که تاآن موقع زیرسایه وپروبال پدرومادرم،هرگزچهره خشن وبی ترحم شکست درزندگی ،وخطرات ویرانگراجتماعی رانه دیده ونه تجربه کرده بودم درسن نوزده سالگی چون کودکی بی دفاع به دامن مادرزحمتکش ام پناه بردم.باتوضیحات پدرم به شبح وحشتناک مرگ بیشترفکرمی کردم تابه آن زندگی مُرده ای که ادامه می دادم واین اولین تجربه من اززندگی بود.آغازفرارازمرگ وپذیرش آوارگی ودوری ازخانواده.
درنامه دادستانی نوشته بودکه تایک هفته دیگربایدخودرابه دادگاه انقلاب درخیابان......برای جوابگوئی به بعضی سئوالات،معرفی کنیم.پدرم که فردی پخته وکارکشته وباتجربیاتی فراوان اززندگی خودداشت به جای توجه به نامه دادگاه،بساط سفروفرارازکشوررابرایم مهیاوآن نامه رابه عنوان یک(مدرک)و(سند)معتبر،درچمدان سفر،جاسازی،ودوروزبعدبه همراه مینابه طرف مرزبازرگان حرکت کردیم چراکه وضعیت میناهم نه تنهادست کمی ازمن نداشت بلکه بدلیل آنکه یکی فامیلهای آنان به جرم کمونیست درسال ۶۷اعدام شده بودخطرمرگ اورابیشترتهدیدمیکردتامن.درمرزبازرگان باکمک یکی ازدوستان پدرم بدون هیچ مشکلی ازمرزردشده وبه خاک ترکیه رسیدیم .سپس خودرابه شهرآنکاراوطبق پرس وجوازتعدادی ایرانی،خودرا به دفترسازمان ملل معرفی و(کِیس پناهندگی)راارائه دادیم وهمراه کِیس،برگه معرفی به دادستانی.

_________________________________

ترکیه-آغازراه جهنم برای پناهندگان
فرارازیک سیستم خطرناک سیاسی،اجتماعی،یاجان سالم بردن ازچنگ یک حکومت باقوانین عقب مانده ومتحجرانه مربوطه اش،ورسیدن به مکانی امن وبی خطر،اگربرای ایرانیها،یک پیروزی وموفقیت به شمارمی رودتقبل مرگ تدریجی،پذیرش احمقانه یک زندگی بی سروته وبی هدف،زندگی دربین هزاران ایرانی که به عنوان پناهنده وپناهجو،آنهم ایرانیانی بااهداف وعقایددینی ومذهبی وسیاسی،که بااحمقانه ترین رفتارهاومضحکترین اخلاقهاوبی شرمانه ترین کردارها،به زندگی تحت عنوان(زندگی پناهندگی)،ادامه،وچون موجوداتی بی خاصیت وبی ارزش،تنهااکسیژن هوارابه هدرداده وتن به هرذلت وخواری می دهند،براستی اسمش راچه بایدگذاشت؟.
بااتمام مراحل (کیس)،من ومیناهم به میان این جماعتِ بی هدف وبی انگیزه شده وبامقدارپولی که همراه داشتیم خانه ای کوچک وتقریباًمناسب رادرنزدیکی دفترسازمان ملل،منطقه آتاکوله،اجاره کردیم ودرانتظارجواب دفترسازمان ملل که طبق گفته وکیل پرونده بین سه تاشش ماه طول می کشیدومابه عنوان اینکه دختران جوان وتنهاهستیم می توانیم درشهرآنکارابمانیم.مادراسرع وقت این خبررابه خانواده هایمان درتهران اطلاع دادیم.درآپارتمان ماوهمسایگی مان بایک خانم ایرانی به نام میتراکه چهل وپنج سال سن ومدت سه سالی بودکه درترکیه زندگی ودرانتظاراعزام به کشورکانادابسرمی برد.میتراخانم باصحبتهاوگفتگوهای خود،مارابازندگی جدیدوواژه هائی جدیدترآشناکرد.وضعیت ایرانیان پناهنده-دیپورت-راندوو-کیسِ سیاسی-شورای پناهندگان ایرانی-نمایندگان سازمانهای سیاسی-میت(پلیس مخفی ترکیه)-امنیت مدورلوقو-افندی پاترون-پناهندگان دیپورتی فراری ومخفی شده که مخفیانه به زندگی خوددرترکیه ادامه می دهند-پ ک ک-بیرلشمیش دِولَتلَرِ(سازمان ملل)ووو.....که باشنیدن هرکلمه وواژه ای که اززبان میتراخانم بیرون می آمدمن ومینابیشتردرفکرواندیشه های خودفرومی رفتیم.جالبترین وشنیدنی ترین واژه برای مازندگی مخفیانه ای بودکه ایرانیان پناهنده،دچارآن شده بودندمیترادراین باره گفت:خیلی ازایرانیهامخصوصاآنهائی که کِیسهای سیاسیِ سازمانهای مربوطه شان راداده انددولت ترکیه اکثرآنان راردکرده وحکم خروج ازترکیه رامی دهدیعنی این افرادپس ازدریافت حکم اخراج تادوهفته وقت دارندخودشان ازترکیه خارج شونددرغیراین صورت پلیس بادستبندآنهاراتحویل ماموران حکومتی درسرمرزهامی دهدکه افرادخیلی کمی موفق شده اندخودشان راازاین مخمصه نجات بدهندشماهم به جای منتظرماندن برای قبولی بهتره به فکراین روزهاهم باشین،پرسیدم مگه اون سازمانهای سیاسی به افرادخودشون کمک نمی کنند؟گفت:کی؟سازمانها....تاحالاکه هیچ غلطی نکرده اندبماندخیلی هاشون حتی افرادخودشون راهم می فروشن.اینجایک شورائی هست به اسم شورای پناهندگان ایرانی که اعضای آن خودشون رونمایندگان سازمانهاواقلیتهای مذهبی معرفی می کنند....پرسیدم:نماینده کدوم سازمانهاواقلیتهای مذهبی؟....گفت:سلطنت طلبان-مجاهدین خلق-مسیحیان-زردشتیها-بهائی هاوسازمان فدائی......بله....هرچه بیشترمی پرسیدیم تعجب مان بیشتروبه بی اطلاعی مان،بدترمی خندیدیم.پرسیدم:...خوب پس این به اصطلاح،شوراچرا کمکی به همون پناهندگان دیپورتی تاحالانکرده که اینهامجبورنشن مخفیانه زندگی کنن....؟...باصراحت لهجه گفت:...شوراکشک خودش راهم نمی تونه بساوه...چه برسه به کمک به پناهندگان مخفی شده....پرسیدم چطورمگه:...گفت:اون بالاطبقه سوم دوتاایرانی هستند....دوتاازدوستان اونهایک سال قبل حکم دیپورتی شون اومد....بابدبختی ازدست پلیس فرارکردن کیس شون هم سیاسی بوده ولی مثل اینکه سازمانشون هیچ کمکی بهشون نکرد...این دوتاهم الان سه ماهه ازایران اومدن ودنبال دوستاشون میگردن

شنیدن چنین داستانهاودیدن وآشناشدن باایرانیهای پناهنده درآنکاراتایک ماه بعدادامه وماتازه بابسیاری ازحقایق آشنامی شدیم وتلاش برای یادگیری زبان ترکی....مرحبا۰۰۰۰ناسیلسین.....مولتجی-ایش-گَل-گید-سویله....ای گونلر-هادی ای ولاه....گروشوروز.....ای....کوتو

برای من که حقیقتاًهیچ تجربه ای درامرزندگی انفرادی خارج ازخانواده ام نداشتم زندگی دریک کشورخارجی،همراه باترس ووحشت ازافتادن هرنوع حادثه ویااتفاق ناخواسته شروع وباترس ادامه یافت طی دوماه ازورودمان به ترکیه باتعدادی ازخانواده های ایرانی آشناوبه همین صورت باشورای پناهندگان واعضای آن وهمچنین بااسامی گروههاوسازمانهای سیاسی،آشناوکسب اطلاعات می کردیم امابرای من چیزی که مهمترازاینهابوددوایرانی بودکه درطبقه سوم ساختمان زندگی می کردندوعلاقه شدیدبه سرنوشت دوستانشان که به اصطلاح پس ازدیپورت،به زندگی مخفیانه آنهم درکشورترکیه ادامه می دادندکنجکاوی وحس تشنگی دانستن درموردآن ایرانیان درمغزوروحم آنقدرشدیدشده بودکه بدون آنکه به میناچیزی بگویم همیشه به فکرآن روزی می افتادم که اگرپرونده وکیس پناهندگی ماباجواب ردّی به مابرگرددوحکم(دیپورت)رادریافت کنیم چکاربایدبکنیم،بخودم می گفتم آیاجرات خودکُشی راداری؟....نه ندارم....فقط بلدم مثل ترسوهاگریه کنم ....التماس کنم....شیون وناله سربدهم....بلدی فرارکنی؟....نه حتی نمی دانی فراریعنی چه؟تازه پدرم مراازکشورفراری دادوالاالان معلوم نبودچه بلائی برسرم آمده بود؟....به خودم می گفتم:....اصلاًاززندگی یازندگی های دیگرودیگران چه می دونی؟....جواب خودم رامی دادم:....هیچی ....هیچی نمی دونی....فقط می دانی که چه جوری بااون زبان سرخ ات،سرسبزت رابه بادبدی...پس زندگی رایادبگیر.....خوب یادمیگیریم....بااینگونه تفکرات یک شب،آنچنان بغض وغصه،گلویم راگرفته بودکه مثل مادرمرده هازدم زیرگریه وتامی توانستم گریه کردم واشک ریختم تااینکه میناومیتراخانم به اصطلاح به دادم رسیدند:....من گریه کنان به میناگفتم:....مینا...اگه ماراهم دیپورت کنن چه بلائی سرمون میاد....خونوادمون چی می شه؟.....میتراخانم که متوجه ناراحتیهای من شدگفت:دخترم....اصلاًناراحت این چیزهانباش....هنوزکه جوابی نیومده.....اگرهم جوابِ ردی گرفتین....بلاخره یک راهی پیدامی شه هیچی نباشه افرادی هستندکه کمک کنن....فقط اینوقبول کن که درمحیط پناهندگی برای کسی حلواوشیرینی پخش نمی کنن....بایدخودتوبه این وضع عادت بدی....والابدبخت می شی
شایداگرمیتراخانم نبودتابه حال هزارباربدبخت شده بودیم،وجودمیتراخانم به من ومینانیرووانرژی تازه وجدیدی برای زندگی درکشوری غریب وبدورازخانواده می دادوهرروزتجربه ای بیشتردرزندگی،تجربه مبارزه باهرنوع شکست وناموفقیت درزندگی
__________________________________

سه ماه ازورودمان به آنکاراگذشت یک روزبرای دریافت جواب به دفتر(یو-اِن)سازمان ملل رفتیم وباوکیل پرونده تقاضای (راندوو)وخواستارجواب پرونده شدیم وکیل باگفتن اینکه هنوزجوابتان نیامده وبایدتاسه ماه دیگرصبرکنید.
درجلوی دفتر-یو-اِن-بیش ازچهل تاپنجاه نفرایرانی،حضورداشتندکه همگی(چون گلّه ای سرگردان)هرکدام به دنبال جوابی برای پرونده هایشان ....نه نه....راحت بگویم همه نگران ازنتیجه سرنوشت شان که افسارش رابدست این مکان داده بودند....ناگهان یکی باگفتن:...تخم جن های حرامزاده....واقعاًایناخرن...سکوت جمعیت رابرهم زد...هنوزازاین حادثه چیزی نگذشته بودکه ناگهان اوضاع ساختمان -یو-اِن-بهم خوردهمه کارمندان باشتاب ازدروپله ساختمان واردمحوطه بیرون شدند....همه ازیکدیگرمی پرسیدند:...چی شده....یکی ازکارمندان دفترکه مترجم فارسی به ترکی بود:....باصدای بلندگفت:....همه ازجلوی ساختمان دوربشین....یکی تلفن زده گفته توی دفتربمب ساعتی کارگذاشته....وجمع ایرانیان آنجابازهم چون(گلّه ای رمیده)درعرض چندثانیه محوطه راخالی کردند....من ومیناهم پس ازترک محوطه برای خریدواردسوپرمارکت وسپس به طرف آپارتمان راه افتادیم هنگامی که به آپارتمان رسیدیم آن دومردایرانی ازجلویمان سبزشدندوبازبان ترکی تعارف کردندکه بفرمائیدوسپس بعدازماواردآپارتمان شدندهنگام رفتن ازپله هاناگهان هردوباصدای بلندشروع به خندیدن کردند....به میناگفتم:...مارودارن مسخره می کنن...؟:میناگفت:...نمی دونم...؟شاید:...آنقدرعصانی شده بودم که باسرعت پله هاراطی کردم وخودم رابه آن دومردایرانی رساندم ودادزدم:...های آقا....:هردومردبلافاصله به من نگاه کردن.یکی ازآنان گفت:...بفرمائین....:گفتم:...ببخشیدمگه قیافه ماخنده داره...؟...خیلی مضحک به نظرمی رسیم....؟:هردوباتعجب به هم نگاه کردن همان مردگفت:..ببخشیدخانم من اصلاً متوجه منظورتون نشدم...؟:...گفتم:...نه ...قیافه ماخنده داره....؟...گفت:...نه خانم ...چطورمگه....؟:گفتم:پس چراکِروکِرخندیدین....؟....گفت:...ببخشیدرفیق خانم...ماابدأبرای کسی اینجانمی خندیم برای چیزه دیگه ای میخندیم...حتمأاشتباهی متوجه شدین....هیچکی اینجامنظورمانبود...:
من به جای ادامه بحث باآنهافکروذهنم به جای دیگری مشغول شد:برای اولین باردرزندگی ام یک مردایرانی مرا(رفیق خانم)خطاب کرد:عصبانیتم چنان بالاگرفت که گفتم:...من رفیق شمانیستم مرتیکه بی تربیت...بی شعور....بروباخواهرت اینجوری حرف بزن....:میناهم آمدتاببیندچه خبرشده....:گفت:...چی شده...؟گفتم:هیچی....ماهاروباخواهرش اشتباه گرفته....:مردباشنیدن این حرف گفت:...ببخشیدخانم محترم....شماکلأمنظورمنوبدمتوجه شدین...بدفهمیدین...توی این جروبحثهاهمسایه تُرکِ آن مردهم دررابازکردتاببیندجه خبراست؟...مردادامه دادباورکنین...قسم میخورم منظورِمااصلأشماهانبودین...؟مینادستم راگرفت وگفت:...بیابریم حتماًاشتباهی شده...توی خانه میناازمن پرسید:...مگه چی گفت که عصبانی شدی؟...گفتم:...مرتیکه بی شعور..فکر.کرده من دوست دخترشم...به من میگه رفیق خانم...انگارمعشوقه شم.....میناباشنیدن این حرف دودستی زدتوسرخودش وگفت:....ای وای....آخه دختره دیوونه...چرااینجوری باهاشون برخوردکردی....؟گفتم:...پس چه جوری برخوردمی کردم....عشوه ونازمی اومدم...نازشومی کشیدم....؟...گفت:...آخه منظورش ازرفیق خانم اصلأاون چیزی که توفکرکردی نبود...تواصلأهمه چیزواشتباهی فهمیدی....؟میناهم حرف مردراتکرارکرد.همه چیزرواشتباهی فهمیدی....؟

_________________________

امروزوقتی آقایان......(منظوررفیق پروانه رفقاجاویدومهران هستندکه آن زمان درآنکارابسرمی بردند-پژواگ)...رادرآلمان می بینم خودم هم خنده ام می گیردمخصوصأوقتی آقا...(جاوید)رارفیق مرتیکه صدامیکنم وبیشترمی خندم ازخنده های آنان درآن راه پله های آپارتمان وعلت آن خنده هاکه بعدهامتوجه شدم.علتی که برای خود،داستانی به درازای یک زندگی دارد.زندگی یک چریک فدائی خلق که آینده وسرنوشت مارابه بهترین شکل ممکن رقم زد

__________________________

شب داستان وماجرای آنروزرابه میتراخانم شرح دادم میتراهم ازکارمن خنده اش گرفت وگفت:...خودتوبرای این چیزهاناراحت نکن بعدأخودت می فهمی یعنی چی....؟.پس ازاین ماجرا،چندباردیگرباآن دوتاایرانی،روبروشدم امابدون هیچ حرف وکلامی،چون دودشمن ازکنارهم ردشدیم.
درباره پرونده وکِیس هایمان،بعدازسه ماه تازه دغدغه هاودلهره هاونگرانیهابرای من ومیناشروع شد.هردوهفته یک بار(یادگرفته بودیم که به بهانه های مختلف)سعی میکردیم باوکیلهایمان در-یو-اِن تماس یاملاقات کنیم ونتیجه پرونده راجویاشویم ومتقابلأجواب همان بود:....بایدانتظارمی کشیدیم
درایران ودرخانواده هایمان ،طی چهارماه گذشته،مامورین دادگاه هم به منزل مینارفته بودندوهم به منزل ما.به هردوخانواده حکم فرارماودستگیری راداده بودندپدران ومادران ماهم گفته بودندکه:خودشان چهارماه هست که هیچ اطلاعی ازماندارندکه بمانداسم وعکس مارابه عنوان گمشدگان به پلیس منطقه....اطلاع داده اند.
..یک بارمینابادخترعموی خود.....تماس گرفت.دخترعمویش گفت که:...هربلائی سرتون اومد...اومد...فقط ایران برنگردین...پرونده....رادوباره روکردن....ایران برگردین نه فقط تو...و....هم تودردسرمی افتند
بااین خبرهانگرانیهای مابیشتروبیشترمی شدودلتنگیهای بیشتربرای دیدن خانواده هایمان.وضعیت ماندن درآنکاراتادوماه بعدبه همان شکل یکنواخت وکِسِل کننده گذشت.طی این مدت افرادزیادی حکم عدم قبولی وتعدادی هم حکم دیپورت رادریافت کردندبااتفاق افتادن هرحادثه ای اینچنینی،من بیشترنگران تر،امابه پوچی وهرزگرائی اماکن ومحلهائی چون .یو-اِن-ودفترهای به اصطلاح دفاع ازحقوق بشرودفاع ازحق وحقوق پناهندگان پی می بردم.مخصوصأبه مکان احمقانه ای به نام شورای پناهندگان ایرانی.


 
تحقیق-شناخت-آگاهی- کسب تجربه سیاسی
 
برای مدت دوماه همه توجه خودرامعطوف این مکان وافرادی که مثلأمسئولین آن بودندوازهمه مهمتربه شناختن سازمانهاواحزاب سیاسی ونقش آنان درپروسه پناهندگی وتاثیرپذیری آنان برروی خصلتهای فردی پناهندگان کرده وبه صرف آنکه علاقه وافربه علوم سیاسی واجتماعی داشتم،شهرآنکارابامجموعه پناهندگانش می توانست کمک بزرگی درراستای این(تحقیق وپژوهش)برای من باشدبویژه شناختن افرادواشخاصی که دراین میان نقش داشته ،درمیان پناهندگان مثلأمشهورومعروف بوده،وخودراافرادسیاسی یا(فعال سیاسی)این گروه،سازمان یاحزب معرفی کرده،ودربلبشوبازاراجتماعی،به نام جامعه پناهندگان ایرانی،برای اهدافی مشخص،دست وپامی زنند،
اهداف-ازارضای خواسته هاوشهوتهای انسانی مردانه(فعلأبخوانیدحیوانیِ مردانه)تاکسب امتیازات اجتماعی به سبکی مافیائی تا اهداف سیاسی که مخلوطی ازاین دوهدف-به اضافه پوچگرائی وبی هویتی خاص بامنبعی پرازفسادوحقه بازی وشارلاتانیسم خاص سیاسی که سرکردگان گروههاونیروهای سیاسی به طرزی فجیع ووحشتناک،به درون این جامعه سرگردان،تزریق می کنند
دراین لجنزارومرداب اجتماعی،نمی توان ونبایدآن فردیایک شخص راکه نمایندگی یک قشراجتماعی،سیاسی،فرهنگی،دینی یامذهبی رابرعهده گرفته موردشماتت وحمله های فیزیکی یاروحی وروانی وحتی نبایدترورشخصیتی کردچراکه آن شخص،به سبکی احمقانه وابلهانه آلوده سیستم غلط وفاسدی شده است که از(بالا)براوتزریق می شودوآن فرددراین میان بازیچه وعروسک کوکی ومسخره ای بیش نیست ومجمعی به نام شورای پناهندگان،خوشبختانه مملوازاینگونه افراداست

آقای.....نماینده سلطنت طلبان:(حذف نام توسط بخش انتشاراتی)
 
خصوصیات اخلاقی این فردهرانسانی رابه یادهمان شعبان بی مخ-یالاتهاوبزن بهادرهای کاباره ای زمان شاه می اندازدازعلم ودانش سیاسی،اجتماعی کاملأتهی وخالی،ودراداره کردن لمپنیسم مخصوص،یکه تازمیدان وازویژگیهاوخصلتهای فردی این شخص،عدم توانائی درکنترل نمودن آلت ناسلی خود،به هنگام مواجه شدن بازنان ودختران،آقای.....بامجوزرسمی ازدفترسلطنت طلبان درآمریکاوبادریافت حقوق وحق الزحمه،زحمت بردن زنان ودختران نیازمندایرانی به منزل خود،وهمبسترشدن باآن،بیچارگان رامی کشداین فرددربین این اجتماع سرگردان وآواره،هم پول می سازد-هم نیازهای حیوانی،شهوانی خودرابرطرف می کندوهم نمایندگی ایدئولوژی شاه دوست هارایدک می کشد
 
آقای......وخانم.....:نماینده بهائیان ایرانی درترکیه:
 
این افرادبااستفاده ازقدرت بهائیان مخصوصأانجمنهای بهائی دراسرائیل،آمریکا،انگلستان،استرالیا،کاناداوحتی ترکیه،برای خوددکانی مدرن وامروزی افتتاح،وچون غلامی بی اراده،گوش به فرمان رئیس وروئسای خود،افرادمتعلق به دین شان راچون سیب زمینی وبادمجان وخیاری پوسیده یانورس جداوبراساس بت پرستی بیش ازحدوافراط یاکم بت پرستی پیروان بهائی،آنان راباچوب تشخیص مصلحت وبینش خودرانده وبه محافل مافیائی دینی درکشورهای ذکرشده معرفی وبه طرقهای مختلف،باسرمایه وپول ارسالی بهائیت،گاوهاوغازهای دیانت خودرامی چراند

آقای....-آقای ......به همراه همسرش خانم.......-نماینده مسیحیان ایرانی:

 
دربرخوردباخصلتهای فردی این افراد،ازدیدگاه آنان،مسیحیان همه گوسفندوعیسی مسیح هم شبان این گوسفندان.اگرهرفردی سیلی محکمی برصورت یک مسیحی زدفردمسیحی بایدداوطلبانه،طرف دیگرصورتش راسیلی خورکرده تااینجوری دشمن را(شرمنده اخلاقش)کندپوچی وبی هویتی این افرادتاآن حدکه دولت ترکیه بادیپورت یک اتوبوس پرازپناهنده ایرانی،که پانزده راس مسیحی گوسفندنیزدرمیان آنان بودندنه تنهادوسیلی به طرف صورت که لگدی محکم به دم کون مسیحیت زده،همه راحقیقتأچون گوسفندان زبان بسته تحویل دولت ایران دادواین افراد،خود،به زندگی گاووگوسفندی وبه حفاظت ونگهبانی ازدامداری دینی،عیسی یشان درآنکاراادامه می
دهند
آقایان:....-....-....:نمایندگان سازمان مجاهدین خلق ایران
 
شوربختانه یاخوشبختانه فرهنگ سکس بازی وشهوترانی،تنهادرنماینده سلطنت طلبان وشاه دوستهادرشورای پناهندگان خلاصه وختم نمی شود.آن نماینده بیچاره ومفلوک،شایدبدلیل کمبودهای روحی وروانی ،یابدلیل آموزشهای غلط خانوادگی اش،قدرتِ کنترل آلت تناسلی مردانه اش رانداشته ورک وپوست کنده،به هم عقیده هاوهم لباسیهای فکری اش پیشنهادهمبسترشدن می دهد،اماکمبودهای روحی وروانی نمایندگان سازمان مجاهدین خلق دراین شورافراتروپیچیده ترازآن است که بتوان براحتی درباره آن تحقیق وتحلیل یاحتی قضاوت کرد.این افرادگویاازطرف سردمداران واربابان عقیدتی،ایدئولوژیکی خود،آموزشهائی به مراتب حرفه ای تر-ماهرانه تروپیشرفته ترومدرن تردیده اندکه بادیدن آوارگان وبیچارگان ایرانی،بویژه زنان ودختران،سریعأشلوارخودراخیس می کنند....چه فرقی می کند....پایگاه نظامی اشرف باشد....منزل مسعودرجوی باشد...یاشورای پناهندگان...خدای مجاهدین،برکت بدهدبه این همه وفورنعمت....درخیس وترکردن شلواروخواباندن آتش شدیدِشهوتهای نمایندگان سازمان مجاهدین خلق،چه جائی بهترازشورای پناهندگان ودستشوئی اش....چه نعمتی پربرکت تراززنان ودختران تنهاوبی دفاع درجامعه پناهندگان...جمال خدای تان راعشق است...بنازیدبه رابط تان،خشاریاراحمدیان،که چه تیکه های نابی،برای شمادست وپامی کندکه فرهنگ سیاسی،عقیدتی تان چون امامان وپیامبرانتان،چون رهبرعقیدتی تان،تنهادرآلت تناسلی یتان خلاصله می شودوبس...
 
آقایان:ا...ف وس...خ:نمایندگان سازمان چریکهای فدائی خلق ایران
(ادامه(

نیروهای مخفی درسازمان مخفی-رفیق آروین

نیروهای مخفی درسازمان مخفی-رفیق آروین

بادرودبه رفقای فدائی

به نوبه خودفرارسیدن چهل ویکمین سالگردحماسه سیاهکل راهمراه رفقای رزمنده چریکهای فدائی خلق درسازمان ،گرامی داشته وبه یاداین روزبیادماندنی،احترامات انقلابی خودرابه رفقای جانباخته فدائیان خلق،بجامی آوریم

جهت اطلاع همه اعضای سازمان مخفی ایران

گزارش اول

حدودأیکسال قبل بایورش وحشیانه وکاملاًفاشیستی نیروهای سی آی ای به منزل مسئول کمیته خارج ازکشورسازمان،مسئول این کمیته طبق تصمیم گیری بارفقای پیرامونی خود،هر۱۶عضواین کمیته راازکشورآمریکاخارج وبه صورت دووسه نفره،آنان رابه کشورهای ترکیه-آذربایجان-تاجیکستان-ترکمنستان وروسیه،اعزام ودستوراسکان واقامت درآن کشورهارامی دهد.
ازشش۶ماه قبل نیزتعدادهشت نفرازاعضای اصلی وابسته به کمیته مرکزی-بیست وهفت نفرازچریکهای مسلح وابسته به کمیته شمال-ببرهای مازندران-باپوزش خواهی ازمسئولین کمیته هااعلام کردندکه جهت رسیدگی به یک سری ازمشکلات خصوصی وانفرادی اجبارأباکمیته هاقطع رابطه وپس ازحل آن مشکلات به فعالیتهای خودادامه خواهندداد
یک ماه پس ازاین واقعه طبق اطلاع وگزارش رفیق پویان مسئول کمیته شمال،ازاعضای مرتبط با.ک.خ.ا.ک.درمازندران هم هیچ اطلاع وخبری بدست نمی آیدکه نگرانی شدیدهمه مسئولین سازمان رافرامی گیرد.دربحبوحه تحقیقات وسیع درامراین مشکل پدیدآمده درسازمان رفیق سعیدعضوکمیته مرکزی گزارش می دهدکه طبق حوادث رخ داده،به احتمال زیاد،یک سری فعالیتهای مخفی دردرون سازمان درحال انجام است که کمیته مرکزی ازآن بی خبراست
طبق گزارش رفیق توماج ازبندرترکمن،تعدادی ازاعضابه صورت مخفیانه درحال عضوگیری ازچریکهای باتجربه وآموزش دیده درسازمان بوده واین عضوگیریهاباسفرمخفیانه سه نفرازاعضای .ک.خ.ا.ک،همزمان وآنطورکه ازحوادث برمی آیدگویاقصدوهدف اجرای یک سری فعالیتهای نظامی ومسلحانه راداشته اماازسرنخ اصلی جریان وافرادی که مسئول آن هستندنمی توانیم اطلاعی بدست بیاوریم
همراه بااین حوادث،رابطه تعدادی ازاعضای ک.خ.ا.ک ومسئول این کمیته به جزرفقا:پژواگ- جاویدوبهمن،بامسئولین کمیته های مرکزی وشمال قطع می شودپس ازیک ماه قطع ارتباط،طبق پیش بینی کمیته مرکزی سازمان،بی چون وچراحوادث مهمی درحال اتفاق افتادن دردرون سازمان می باشدکه هرشخصی مسئول آن است خودسرانه وانفرادی دست به اقدام زده ورفقا:سعید-حمید-پویان-توماج ومن(آروین)،دیدگان پرازنگران خودرابه سمت مسئول.ک.خ.ا.ک رفیق البرزدوخته وارتباط باایشان هم کاری مشکل وبی ثمر.

_______________________
هفت ماه قبل

هفت ماه قبل طبق پیشنهادرفقا:بهمن-جاوید-پژواگ ورفیق خانم پروانه ومیناازکشورآلمان،باوساطت دوخانواده محترم ایرانی درشهرهامبورگ آلمان،دعوت نامه هائی برای رفیق بیژن مسئول کمیته مرکزی سازمان ومن(آروین)-جهت سفری کوتاه مدت به اروپاوکشورآلمان فرستاده شدکه تاریخ آن به پنجم ماه دسامبر۲۰۱۱ومدت ویزابرای دوماه به انجام رسید

______________________

چهارماه قبل دراوج تلاش وتکاپوبرای ایجادیک سفرامن وبی خطربرای مسئول کمیته مرکزی،به خارج ازکشور،رفیق شهاب عضوکمیته شمال ورفیق پژمان مسئول چریکهای مسلح درلرستان -رفیق آرازمسئول رفقادرتبریزهمزمان پوزش خودراازکمیته مرکزی خواسته وباکمیته مرکزی قطع رابطه کردندیک هفته بعدازاین حادثه سرانجام این حوادث هماهنگ وسرّی برای مسئول کمیته مرکزی سازمان مشخص بطوری که برای رسیدن زمان سفربه خارج ازکشور،لحظه شماری می شداسراراین حادثه به جزبرای رفیق رئیس دادگاه مخفی که رفیق بیژن برای ایشان توضیح داده بودتارسیدن به کشورآلمان،برای مابقی اعضای کمیته مرکزی وحتی برای رفیق پویان هم پوشیده وغیرقابل کشف باقی ماند.پس ازتقریبأسه ماه قطع ارتباط بامسئول ک.خ.ا.ک سرانجام دردهم نوامبر۲۰۱۱بامسئول ک.خ.ا.ک ارتباط برقراروطبق دستورمسئول کمیته مرکزی،ایشان بی چون وچرامی بایست درجلسه سازمان شرکت ودرباره کلیه حوادث وگزارش ویژه بخش اطلاعات وضداطلاعات وابسته به بخش امنیتی سازمان درموردرفیق البرز،توضیحات لازمه رابدهند
پس ازعذرخواهی رفقای نامبرده شده ازکمیته مرکزی سازمان طبق دستوردادگاه مخفی سازمان پنج نفرازماموران واعضای بخش امنیتی سازمان،به تحقیقات گسترده درباره حوادث رخ داده پرداخته که نتیجه گزارش درتاریخ پنجم آذرماه۱۳۹۰بدین صورت بدست مسئول کمیته مرکزی-ورفیق رئیس دادگاه مخفی ومن(آروین)رسید

طبق گزارش:

طبق تحقیقات انجام شده،مشخص شدکه رفیق البرزمسئول کمیته خارج،بااعزام مخفیانه دوستان خودبه داخل کشور،وبرقراری ارتباط باتعدادی ازاعضای سازمان وازطریق دوستان وآشنایان خوددراستانهای شمالی کشورباافرادِغیرعضو،افرادی که هیچگونه وابستگی تشکیلاتی به سازمان مخفی ویاکمیته های موجوددراین سازمان ندارند،می توان گفت که بطورمخفیانه وبدون اطلاع سازمان نیروی مخفی دیگری راتشکیل واین نیروهارابه بخشهای مختلف وهربخش رابه مسئولیت رفقای پیرامونی اش ویک بخش ازاین نیروراتحت مسئولیت خوددرآورده وطبق حدسیات وپیش بینیها،این نیروهای مخفی تشکیل شده قصداجرای عملیاتهای چریکی- نظامی،درسطحی گسترده ووسیع دراستانهای شمالی کشوررادارند.اماازتاریخ یاموعددقیق آن عملیاتهانمی توان گزارشی دقیق دادامااحتمال می رودکه به.......این عملیاتهااجراشود

______________________

سرانجام دیداردورفیق دیرینه(بیژن والبرز)پس ازهجده سال دوری،به ثمررسیدمسئول ک.خ.ا.ک.دراولین جلسه درباره کلیه حوادث رخ داده شده توضیحات مختص خودراداد.بخش امنیتی سازمان بادرنظرگرفتن کلیه زوایای امنیتی،تلاش خواهدکردتابامشورت بامسئول کمیته مرکزی،حقایق رابه صورت یک گزارش،به اطلاع اعضای سازمان مخفی ایران برساند

باسپاس فراوان ازهمه رفقای رزمنده چریکهای فدائی خلق
آروین-مسئول امنیتی سچفخا(س.م.ا)-تهران

بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

نوزدهم بهمن،حماسه سیاهکل

فرارسیدن چهل و یکمین سالگردحماسه پرشکوه سیاهکل،به همه چریکهای فدائی خلقِ راستین وواقعی ایران زمین گرامی باد

بایادونام همه رفقای جان باخته درحماسه قهرمانانه سیاهکل

زنده بادکمونیسم        مرگ برامپریالیسم جهانی

تنهاراه رهائی        ره سرخ فدائی
سازمان مخفی ایران-چریکهای مسلح فدائی خلق

۳ شهر قصه

شهر قصهٔ

بهمن ۰۷، ۱۳۹۰

بخش انتشاراتی وتبلیغاتی سچفخا(س.م.ا)

بادرودبه رفقای چریکهای فدائی خلق وعلاقه مندانِ سایت سازمان مخفی ایران

بخش انتشاراتی سازمان مخفی ایران بطورمرحله ای وگام به گام مطالب وگزارشات ومقالاتی راآماده وبه نوبت آنان رادرسایت درج خواهدکردمطالب مهم وجدیدوهمچنین موضوعاتی که نتوانستیم تابه حال آنان رادرج کنیم مطالبی چون:
کمیته خارج ازکشوروتیمهای چریکی تحت امراین کمیته،قصدترورهای انقلابی چه کسانی وچه اشخاصِ وابسته به حکومت نجس آخوندی راداشتندکه کمیته مرکزی سازمان با آن عملیاتهای نظامی مخالفت،ومنجربه سفرمسئول کمیته مرکزی سازمان به خارج ازکشور،جهت دیداربامسئول ک.خ.ا.ک شده،وکمیته مرکزی سازمان رفیق البرز،مسئول ک.خ.ا.ک رامتهم به نافرمانی ازقوانین مختص درون سازمانی نموده،وحتی اجرای آن عملیاتها،بدون اطلاع به کمیته مرکزی سازمان،خودسرانه وانفرادی وتک روی ک.خ.ا.ک،عنوان شد
رفیق البرز،کمیته خارج ازکشوررابه کدام سمت وسوئی سوق می دهد

گزارش مطلب تحت عنوان نیروهای مخفی دردرون سازمان،تهیه شده توسط رفیق آروین مسئول امنیتی سازمان،بزودی درسایت سازمان مخفی ایران

مطالب:
۱-نیروهای مخفی دردرون سازمان مخفی-رفیق آروین
۲-جانهای شیفته -(چریکهای فدائی چگونه زندگی ومبارزه می کنند)-رفیق خانم پروانه
۳-کمیته شمال- ببرهای مازندران
۴-فاصله گرفتن سازمان مخفی ایران ازدوگروه پژاک وچریکهای مسلح بلوچستان-رفیق پویان
۵-جنبش پیشتازفدائی،امروزتوسط چه کسانی،هدایت ورهبری می شود
۶-وضعیت وموقعیت سازمان مخفی درجامعه فعلی ایران-رفیق پژواگ
 ۷-لمپنیسم روسپیانه سلطنت طلبان ومجاهدین خلق-رفیق بهمن-مسئول دوم ک.خ.ا.ک

بهمن ۰۶، ۱۳۹۰

مازوخیستهای سیاسی خیلی خیلی روانپریشان

براستی، اینگونه مازوخیستهای سیاسی،برای چی وبرای کی اینقدر،عربده می کشند
به نظر شما،درایران آینده،بااینگونه ویروسهاومیکروبهای خطرناک سیاسی،چه بایدکرد

بهمن ۰۲، ۱۳۹۰

چریکهای فدائی خلق چگونه زندگی ومبارزه می کنند

رفیق خانم پروانه
همه رفقای البرز
______________________

درجلسات سازمانی درشهرهامبورگ،رفیق خانم پروانه دربرابرمسئول کمیته مرکزی سازمان،داستان زندگی خودراکوتاه ومختصربیان وسپس نوشته ای چندین صفحه ای رابه رفیق بیژن داد.باورمان نمی شدکه اشک رفیق بیژن،پس ازخواندن آن نوشته،درآید
پس ازاتمام جلسه طبق خواسته رفیق خانم نوشته ایشان نیزدرسایت درج خواهدشدداستان زندگی این رفیق ازسال ۱۹۹۵-۹۶میلادی ازشهرآنکارای ترکیه شروع،وازسال ۱۹۹۹تا۲۰۰۱میلادی درشهرآتن یونان ادامه وسرانجام درشهرهامبورگ آلمان (تااتمام نگارش داستان)به نتایجی می رسدکه مطالعه آن نه تنهاخالی ازلطف نیست بلکه بدلیل آنکه درکلیه حوادث،تعدادی ازاعضای سازمان واعضای (ک.خ.ا.ک)نقش داشته واسامی بسیاری ازشخصیتهاوافراددیگرکه درسازمانهاونیروهای به اصطلاح چپ وکمونیست وفدائی نشسته درخارج ازکشور وجودوحضوردارند،مطمئناًخوانندگان این داستان راباواقعیتهاوحقایق رخ داده شده آشناوهرانسان بافکروباشعوررابه پای قضاوت می نشاند
داستان زندگی رفیق خانم پروانه،تحت عنوان (چریکهای فدائی خلق چگونه زندگی ومبارزه می کنند)،بیشتردرباره سرگذشت رفیق البرزورفقای ایشان می باشد.دراین نوشته رفیق خانم حتی اسامی رفقارابااسم ونام واقعی یشان،عنوان وماباتوضیحات خود،به ایشان اعلام کردیم که اسامی واقعی رفقارامجبوریم حذف وازنام سازمانی یشان،استفاده کنیم
رفیق خانم پروانه به همراه رفیق خانم مینا،درسال ۱۹۹۷میلادی،توسط رفقای رفیق البرز،درشهرآنکاراازچنگ ماموران امنیتی دولت پلیسی -نظامی ترکیه،رهائی وازخطردیپورت به ایران نجات پیدامی کنندبه مدت دوسال درشهراستانبول،مخفیانه زندگی وباردیگرباکمک اعضای (ک.خ.ا.ک)ازکشورترکیه خارج وبه یونان می رسنددرسال ۲۰۰۱میلادی باکمک رفیق البرزویارانش،هردورفیق خانم،سرانجام به کشورآلمان می رسند
امیدآن داریم که دراسرع وقت،این داستان وسرگذشت زیباوواقعی رادرچندقسمت
درسایت درج کنیم


باردیگرترانه زیبای بچه های البرز،به رفیق البرزویاران شجاع دلش تقدیم می شود
وباسپاس فراوان ازرفقا:پروانه ومینا
پژواگ-تاجیکستان

بهمن ۰۱، ۱۳۹۰

نمونه ای ازمهمل بافی هاوچرندگوئیهای سیاسی

قافیه چون تنگ آید        فدائیان خارج نشین نیزبه جفنگ گوئی آیند

نمونه ای ازجفنگ گوئی های افرادِبیکارومفت خورودرازکِش شده درخارج ازکشور


خودبخوانیدحدیث مفصل ازاین مجمع مهمل باف
____________________________



سایت سازمان مخفی ایران سخن می گوید

پاسخ به کمیته مرکزی سازمان مخفی ایران درجلسه هامبورگ-آلمان

درجلسات مهم مسئولین رده بالای سازمان مخفی ایران(س.م.ا)درشهرهامبورگ_آلمان،باردیگربرای ساعتها،بحث درموردسایت اینترنتی وبه بخش انتشاراتی ،تبلیغاتی سچفخا(س.م.ا)به میان آورده شدکه دست اندرکاران-همکاران-یاران ومسئولین این بخش دردفاعی جانانه ازفعالیت وعملکردسایت سازمان،طی یازده سال گذشته،توضیحاتی راتحت عنوان پاسخی به کمیته مرکزی سازمان،داده واین بخش باتکمیل گزارشات آن رابه اطلاع مسئول کمیته مرکزی سازمان،رفیق بیژن وبه اطلاع عموم مردم ایران خواهدرساند
سایت تبلیغاتی (س.م.ا)بادرج گام به گام وبه نوبتِ تاریخ دریافت گزارشات-مقالات وگفتارها-همچنان چون گذشته،به فعالیت سیاسی خودادامه خواهدداداماپیش ازپاسخگوئی کلی به همه سئوالات وپرسشهابایدبگوئیم وقاطعانه اعلام می کنیم که:
درمقابل نه تنهاهمه سایتها-وبلاگها-خبرگزاریها-روزنامه هاوجرایدنه فقط فارسی زبان وایرانی،که خودرادرکثافتخانه -لجنزار-گرداب ومحیط بوگندوومشمئزکننده ای به نام(سانسوروحذف حقایق)محبوس وبه چرندگوئی هاومهمل بافی های سیاسی-اجتماعی-فرهنگی،میپردازند،بلکه حتی درمقابل همه خبرگزاریهای معروف ومشهورجهان،بعنوان تنهاسایت خبری بدون سانسورومدافع حقانیت همه حق داران،شناخته شده وهرگزپای خودرادردفاع ازآزادی بیان واحترام به دموکراسی،یک قدم به عقب نگذاشت که دلیل آن هم وجودشجاعت وجراُت وجربزه وشهامت خاص سیاسی دردست اندرکاران ومسئولین سایت بوده ومی باشدکه چنین جراُت وشهامت،دروجودسایتهاویاخبرگزاریهای سیاسی دیگرِنه تنهافارسی زبان،که سایتهای خبری درجهان نیزهرگزوهرگزوهرگزنه وجودداشته ونه وجوددارد
ترس-بزدلی-دروغ-حقه بازیهاوشارلاتانیسم سیاسی-چرندگوئی ومزخرفات سیاسی،اجتماعی،فرهنگی-ومهمل بافیهای بی ارزش،ازسراپای سایتهاوخبرگزاریهای ایران وجهان چون باران باریده ومی بارددرحالیکه سایت سازمان،ازدرج گفتارهاوبیانات دوست ودشمن آگاه وناآگاه-افرادعادی ومعمولی تاروشنفکران وتحصیلکردان سیاسی،وووو.....دریغ نکردوشجاعانه وقهرمانانه،همه رابی کم وکاست،بدون حذف بیانات وحقایق،درج کردکه چنین عملکردی رابی شرم وحیاهای سیاسی دیگرتحت عنوان مسئولین ومدیران وصاحبان سایتها-خبرگزاریها-روزنامه هاوجرایدغیرودیگردرسراسرجهان(سانسورچیان بزدل وترسو)،نتوانستندونمی توانندانجام داده یاتحمل کنند

پاسخ وتوضیح کامل ازطرف بخش انتشاراتی سفخا(س.م.ا)
بزودی درسایت سازمان مخفی ایران

هنرمندگرامی:سیمابینا

بادرودهای فراوان

بادرج مجددیک درخواست وباامیدبه همیاری رفقای راستین چریکهای فدائی خلق
مدتی قبل ازطریق سایت،خبرواطلاعیه ای جهت یافتن یکی ازرفقای فدائی خلق به نام هوشنگ پورکریمی دریاکناری درج شداین خبرکه گویاازطرف یک خانواده گرامی فدائی وازطریق ایمیل سازمان،دریافت شده بوددرجلسات بین مسئولین رده بالای سازمان مخفی ایران که درشهرهامبورگ آلمان برگزارشدعنوان وبه میان بحثهاکشیده شد
جهت توضیح وتفهیم بیشتربایدبگوئیم که بدلیل دوران جوانی اکثراعضای سازمان مخفی بعنوان هواداران سچفخا،هیچکدام ازاعضاوحتی مسئولین رده بالای سازمان،نه بااین رفیق گمشده برخوردی داشتندونه متاسفانه ایشان رامی شناسنداماباتوضیحات دریافتی ازطریق ایمیل:
گویارفیق نامبرده شده،ازسال ۱۳۵۵-۵۶برای سچفخافعالیت وطبق اسنادبه جامانده ازساواک شاه خائن،عضوسچفخابوده وطبق توضیحات یکی ازبستگان خانوادگی این رفیق،بعدازپیروزی انقلاب تابه حال،هیچ اثروردونشانه ای ازاین رفیق وجودنداردکه بتوان به تحقیقاتی درامریافتن این رفیق بعمل آوردوطبق توضیحات وگزارش دریافتی،حتی اسم ونام این رفیق درلیست اسامی اعدام شدگان وجانباختگان فدائیان خلق نیزوجودندارد

طبق نتیجه گیری مسئولین سازمان مخفی

اول:یااین رفیق پس ازسالهای سال،هنوزبه زندگی مخفیانه خودادامه،ونمی خواهدکه شناسائی شده ویابااسم ونام مستعارسازمانی،به زندگی خودادامه می دهدکه ماهیچ اطلاع ونظری قاطع دراین زمینه نداریم
دوم:یااین رفیق پس ازپیروزی انقلاب،بویژه درسالهای ۱۳۵۹-۶۰ و۶۴تا۶۷توسط باندمافیائی(فدائیان اکثریت)به سرکردگی خائن معروف،فرخ نگهدار،به مزدوران جنایت کارآخوندی،معرفی ولوداده شده ویاتوسط خوداین باندجنایتکار،کشته شده است بویژه درکشتارفدائیان خلق درسالهای ۶۰و۶۷درزندانهای حکومتِ ننگین آخوندی که تنها،خائن معروف،فرخ نگهدار،ازآن جنایتها،خبرداردچراکه بابسیاری ازشکنجه گران وبازجوهادرارتباطی نزدیک وصمیمانه بوده واسامی بسیاری ازاین گونه (گمشده ها)دردست این خائن می باشد
سوم:یااین رفیق،دردرگیریهای مسلحانه درجنگهای معروف ترکمنصحرا-مازندران-کردستان-جان باخته که مسئولین وفرماندهان نظامی سچفخادرآن زمان اگرزنده هستندواگراطلاعی ازاین رفیق داشته ویادارند،بایدپاسخگوی خانواده وبازماندگان آن رفیق باشند
چهارم:ماازفرستنده ایمیل،رفیق خانم:م-ا-میخواهیم که درصورت امکان،واگرتصاویری ازآن رفیق دراختیارشان میباشدبه آدرس ایمیل سازمان،ارسال وباصلاحدیدخودشان،اگرواگرواگرخواستند،بخش اینترنتی سازمان،بادرج تصویرآن رفیق کمکی به خانواده آن رفیق درجهت یافتن یادریافت هرگونه خبروگزارشی درموردایشان،بعمل آورده باشد

باسپاس ازهمه رفقای فدائی خلق
مسئول بخش اینترنتی وتبلیغاتی سازمان مخفی ایران
رفیق کوچک شماپژواگ
تاجیکستان
آدرس ایمیل سازمان مخفی ایران(س.م.ا)

دی ۲۶، ۱۳۹۰

حکومت مزدورفیلیپین


دولتِ دیکتاتور-فاشیست ومزدورِفیلیپین این سگ زنجیری امپریالیسم جهانی

ومبارزه مسلحانه چریکهای کمونیستِ فیلیپین علیه حکومتِ فاشیستی مذهبی
_______________________
کمونیستهای اخته وبی جربزه شده ایرانی درخارج ازکشور،ازمبارزه مسلحانه کمونیستهای فیلیپین،درس بگیرند
توضیحات بیشترومفصلتردرباره حزب کمونیست فیلیپین
بزودی درسایت سازمان مخفی ایران

دی ۲۵، ۱۳۹۰

باگرمترین درودهای انقلابی



رفقای فدائی وهمه علاقه مندان سایت سازمان مخفی ایران

به دلیل سفرمسئولین رده بالای سازمان مخفی ایران،سایت سازمان نیزبرای مدتی تقریباًغیرفعال شد

باپوزش ازهمه علاقه مندان سایت،بزودی باگزارشات-اخبارومقالات تازه بازخواهیم گشت

دی ۰۷، ۱۳۹۰

دی ۰۱، ۱۳۹۰

مریم گ.....زدانلوازسگهای شریف بیاموزد


اسم این سگ هوزی است
 سگ باهوش
http://www.mojahedin.org/pages/detailsNews.aspx?newsid=101673

آذر ۳۰، ۱۳۹۰

خبر

  رفقای گرامی بادرود

طبق تصمیم رفقای مسئول درسازمان ،جلسات دیگررفقاازتاریخ ۲۴دسامبرتا۲۷دسامبردرشهرهامبورگ آلمان برگزارخواهدشد

عصر،عصرِبافتن مزخرفات

عصرعصرِبافتن مزخرفات وچرندیات سیاسی ست
مزخرفات وچرندیاتِ سیاسی ازنوع سلطنت طلبی
_________________________

اقدام برای آزادی زندانیان سیاسی- عقیدتی 

تا کنون اقدامات ارزشمندی در زمینه دفاع از حقوق زندانیان سیاسی-عقیدتی ایران، در داخل و خارج از کشورمان صورت گرفته، اما بدلیل عدم انسجام و حمایت کامل تمام اقشار جامعه، هنوز به نتیجه مورد نظر نرسیده است

http://sokhanibashoma.blogspot.com/2011/10/blog-post_28.html

___________________________

مسلمان احمق،همه رابه کیشِ خودداند

هرکس ازراه می رسد

هرکسی که ازراه می رسدچرندیاتی رامی بافد
چرندیات ومزخرفاتِ سیاسی این شخص تازه ازراه رسیده راگوش کنید
تابعد

آذر ۲۳، ۱۳۹۰

خبر-انتظارِکمک وهمیاری ازرفقای فدائی خلق

 رفقای گرامی بادرودهای فراوان


درصورت امکان اگررفقای فدائی خلق،ازرفیق هوشنگ پورکریمی دریاکناری،اطلاعی دارنددراسرع وقت باآدرس ایمیل سازمان مخفی ایران تماس بگیرند
ازچندوچون اطلاعات وگزارشات دریافتی،بایدعنوان کنیم که رفیق هوشنگ پورمحمدی دریاکناری ازسال ۱۳۵۵ و۵۶ عضوسازمان چریکهای فدائی خلق بوده ومتاسفانه ازآن تاریخ به بعد(تابه حال)گزارشات ضدونقیضی درمورداین رفیق ارائه شده وطبق پرس وجوازرفقای فدائی خلق درسازمان ما،هیچکدام ازاعضای سازمان مانیز،اطلاع دقیقی ازاین رفیق ندارندلذاکلیه رفقای فدائی خلق بویژه رفقائی که درسچفخاسابقه طولانی دارنددرصورت امکان اگرحتی کوچکترین وجزئی ترین خبری رادردست دارندباآدرس سازمان تماس بگیرند

باسپاس ازهمه رفقا
بخش انتشاراتی سچفخا(س.م.ا)
پژواگ-تاجیکستان
_________________________
آدرس ایمیل سازمان
sazemanemakhfi@gmail.com

انتخابات روسیه

بابهم ریختن وتخریبِ انتخاباتِ فرمایشی دولتِ مافیائی روسیه،باردیگرچشم جهانیان،به این سرزمین پهناور،وبویژه به کمونیستهای نوین این کشوردوخته شد
آیانسل کمونیستِ جوان وامروزی روسیه می تواندقدرتهای اساسی وزیربنایی کشورخودرابدست گیرند؟چراکه بااعتراضات وشورشهای خیابانی مردم روسیه علیه انتخابات فرمایشی ومافیائی دولت فعلی روسیه،ترس امپریالیسم جهانی نه بخاطرازدست دادن یک مزدورِاَخته وبی عرضه چون پوتین ومدودف،بلکه وحشت بیش ازحد
امپریالیسم ازبه قدرت رسیدن کمونیستهادراین کشورمی باشد

زنده بادکمونیسم حقیقی وواقعی       مرگ برامپریالیسم

آذر ۱۸، ۱۳۹۰

جهت اطلاع همه رفقای رزمنده فدائی خلق

 بادرودهای فراوان

طی چندماه گذشته بخش تبلیغاتی سازمان مخفی ایران،چون گذشته وآنطورکه می بایست،موفق نشدونتوانست به فعالیتهای انتشاراتی وتبلیغاتی خود،ادامه دهددلیل آن هم اتفاقات ورویدادهائی بودکه دردرون سازمان،بوقوع پیوست .تاامروزکه مسئولین رده بالای سازمان،باهمت وکوششِ رفقای فدائی خلق،در(ک.خ.ا.ک)،موفق شدندویزای کوتاه مدتی راجهت سفربه شهرفرانکفورت آلمان،دریافت،وروزدوازدهم دسامبر،واردشهرفرانکفورت خواهندشد.رفقای مسئول،درروزهای سیزدهم،چهاردهم وپانزدهم دسامبرجلساتی رابرگزارخواهندکرد.
بخش تبلیغاتی سازمان مخفی ایران امیدواراست که پس ازنتیجه گیریهای کلّی ازاین جلسات،درفرصتی مناسب،به تحلیل کلیه 
  رویدادهاوحوادث بپردازد
 
بادرودوسپاس فراوان
بخش تبلیغاتی سازمان مخفی ایران

ماهی سیاه کوچولودرترکیه

ترسوها

آذر ۱۳، ۱۳۹۰

سوکراتس، ستاره سابق تیم ملی فوتبال برزیل در ۵۷ سالگی درگذشت


خبر


رفقای رزمنده فدائی خلق بادرود

طبق تصمیم مسئولین رده بالای سازمان چریکهای فدائی خلق ایران(سازمان مخفی)درروزهای دوازدهم،سیزدهم،وچهاردهم دسامبر۲۰۱۱جلسات درون سازمانی مابین مسئولین کمیته مرکزی سازمان-کمیته شمال-وکمیته خارج ازکشور(ک.خ.ا.ک)-درشهرفرانکفوردآلمان،تشکیل خواهدشدکه دراین جلسات،رفقا:بیژن-آروین-پویان-بهمن-خسرو-شاهین-البرز-کاوه-شهرام-شایان-ورفقای فدائی:مژگان-مهرنوش-پروانه-میناازآلمان،شرکت خواهندکرد

عربده های مستانه


عربده های مستانه وناشی ازنئشه زیادی وبیش ازحدِمشتی بیمارِروانی وعقل باخته درسایتهای عقل باخته ترازخود،نه تنهاپایانی نداردبلکه هرچه زمان بیشترمی گذردمنش لمپنیسی این جماعت بیشترنمایان شده ومتاسفانه حدومرزی راهم نمی شناسد
چرندیات ومزخرفات زیرنمونه ای ازلمپنیسم افسارگسیخته است که درلجن خانه های اینترنتی،درج وچاپ می شود
تابه حال فکرمی کردیم که تنهاچهارباندمافیائی-سیاسیِ حزب توده-اکثریتی ها-مافیای مجاهدین (خر)-وسلطنت طلبان همیشه معتاد-به بیماران روانی تبدیل شده انداماگویالمپن ولمپنیسم دربین اپوزیسیون بیماروروان پریشان وپوسیده ایرانی،رشدونموگسترده ای یافته است

عربده های مستانه ونمونه ای ازعربده کِشیهادرسایتهای لجن پراکنیِ اینرنتی